نهادند و اين بيت از مثنوى خواندند : « 1 »
ناگزير تو منم اى حلقهگير * يك نفس غافل مباش از ناگزير
و درين محل بحسب باطن التفاتى كردند كه به تمامى عشق و محبت آن جوان از لوح دلم شسته شد و رابطه محبت او منقطع گشت و علاقه حبى به ايشان انتقال يافت .
مىفرمودند كه جوانى تاشكندى بود مجرد و مرتاض از ملازمان حضرت مولاناى ما ، او را نيز به جوانى علاقه محبتى « 2 » شده بود و ميلى مفرط بر باطن او استيلا يافته ، به صد خوارى و محنت « 3 » چيزى زر يا تحفه ديگر پيدا ساختى و بر سر راه آن جوان انداختى و در كمين نشستى كه ديگرى « 4 » برندارد تا وقتىكه آن جوان برسيدى « 5 » و برداشتى و او خود را در آن محل اصلا به جوان ننمودى و چنان نكردى كه او بر آن صورت اطلاع يابد ، من از آن قصه واقف شدم او را گفتم به محنت بسيار چيزى پيدا مىكنى و بر سر راه جوان مىافكنى بارى چنان مىكن كه او مر « 6 » ترا بيند تا رنج تو ضايع نشود ، چون من بگفتم آب در ديده بگردانيد و آهى از دل بركشيد و گفت نمىخواهم كه بار منتى از جانب من بر دل نازك او نشيند ، خدمت مولوى مىفرمودند كه از معامله آن يار « 7 » تاشكندى معلوم شد كه محبت او « 8 » محبت ذاتى بود .
مىفرمودند كه روزى حضرت مولانا مرا گفتند كه هيچ مىدانى كه فلانى « 9 » چه حال دارد و اشارت بطالب علمى « 10 » غريب كردند كه از ولايت دور به تحصيل علم به هرات آمده بود و ملازم ايشان شده و ترك تحصيل نموده و در مدرسه مولانا جلال الدين قاينى عليهالرحمه حجره داشت و در كمال ترك و تجريد بود و باصحاب « 11 » ايشان كم
هامش
( 1 ) - مج : كه شعر ، چپ : كه بيت
( 2 ) - بر : علاقه حبى بود ميل مفرط بر باطن او
( 3 ) - مج : به صد خوارى چيزى
( 4 ) - بر : ديگر برندارد
( 5 ) - بر : رسيدى
( 6 ) - بر :
او ترا
( 7 ) - مى : آن جوان تاشكندى
( 8 ) - مج : كه محبت او ذاتى بود
( 9 ) - مج :
كه فلان چه
( 10 ) - بر : بطالب علمى كردند كه غريب از ولايت دور
( 11 ) - مج : و با اصحاب .