و تضرع مىنمودم « 1 » و قريب هفت هشت ماه احوال من بر اين منوال گذشت ، روزى ايشان مرا گريان و بريان ديدند ، فرمودند كه دادر بسيار گرييد و زارى كنيد و خود « 2 » را چنان سازيد كه محل رحم شويد كه اين گريه و زاريها اثرهاى عظيم دارد ، ما نيز در جوانى چنين گريهها داشتهايم و در اثناى اين سخن التفاتى « 3 » فرمودند كه فىالجمله اثرى از نسبت اين عزيزان ظاهر شد ، بعد از آن شبى در مسجد جامع در پس پيل پايه مراقب « 4 » نشسته بودم « 5 » ، نزديك نيمشب شد و مرا خواب گرفت ، برخاستم تا دفع خواب كنم ، ناگاه ديدم كه ايشان در پس پشت من مراقب نشستهاند و من غافل بودهام ، واقف نشدهام كه كى تشريف آوردهاند « 6 » ، منفعل گشتم و قصد كردم كه در عقب ايشان بنشينم ايشان سر برآوردند و فرمودند كه فلان چرا خاستى ، گفتم مرا خواب گرفت ، خواستم دفع كنم ، درين سخن گفتن لطفى « 7 » كردند كه مرا طريقه عزيزان به تمام درافتاد .
خدمت مولانا شهاب الدين « 8 » بيرجندى « 9 » عليهالرحمه « 10 » مىفرمودهاند كه روزى على الصباح به ملازمت حضرت « 11 » مولانا سعد الدين قدس سره « 12 » رسيدم ، فرمودند كه امشب ساربان پسرى را فتحى دست داد « 13 » و نسبتى درافتاد كه ملائكه هفت آسمان بران رشك بردند ، خدمت مولوى فرمودهاند « 14 » كه چنين معلوم شد كه پسر « 15 » ساربان مولانا محمد روجى بود ، چه « 16 » والد وى شتران خاصه مىداشته .
خدمت مولانا محمد مىفرمودند كه حضرت مولاناى ما را قوت و قدرتى بود كه
هامش
( 1 ) - مى . چپ : تضرع مىكردم
( 2 ) - مج : ( و خود را چنان سازيد كه محل رحم شويد كه اين گريه و زارى ) ندارد
( 3 ) - بر : التفاتى كردند
( 4 ) - مى : مراقبه
( 5 ) - بر :
بودم و
( 6 ) - مى : آورده بودهاند
( 7 ) - بر : التفاتى كردند
( 8 ) - بر : شهاب الدين محمد بيرجندى
( 9 ) - چپ : برجندى
( 10 ) - مى ، مج : مىفرمودند كه
( 11 ) - بر : به ملازمت مولانا : مج : ( مولانا ) ندارد
( 12 ) - مى : قدس اللّه سره
( 13 ) - بر : دست داده است و
( 14 ) - فرمودند كه
( 15 ) - مى : پسرى
( 16 ) - مج : ( چه ) ندارد .