بر كنار حلقه ذكر ايشان زمانى « 1 » ايستادم و غوغاى ايشان را مشاهده كردم ، مرا درنيفتاد ، از آنجا روى به شهر نهادم در راه حافظ اسماعيل مرا پيش آمد و وى عزيزى بود هم از روج كه پيش از خدمت مولانا محمد به ملازمت حضرت مولانا سعد الدين قدس سره « 2 » رسيده بود و شرف قبول ايشان دريافته « 3 » و بعد از نقل ايشان در ملازمت حضرت مخدومى مولانا نور الدين عبد الرحمن « 4 » قدس سره حج گزارده بود و از اين طريق بهره تمام داشت فرمودند كه حافظ مرا گفت از كجا « 5 » مىآئى ؟ و چه داعيه دارى ؟ قصه بازگفتم ، گفت بدر مسجد جامع رو « 6 » آنجا عزيزيست كه با جمعى اصحاب گاهى در دهليز مسجد جامع صحبتى « 7 » مىدارند ايشان را نيز بين ، غالب آنست كه صحبت ايشان تو را در « 8 » خواهد افتاد ، بر همان قدم روى بدر مسجد نهادم ، اتفاقا حضرت مولانا با جمعى از عزيزان در دالان مسجد نشسته بودند و سكوت كرده ، من بيرون در ايستادم و تكيه بر ديوار كرده ، در ايشان مىنگريستم و سكوت « 9 » ايشان مىديدم و از حلقه ذكر شيخ صدر الدين و غوغاى اصحاب وى « 10 » انديشيدم و با خود مىگفتم كه آن فرياد و اضطراب چه بود و اين سكوت و آرام چيست ؟ ناگاه حضرت مولانا سر برآوردند و مرا گفتند دادر پيش آى ، من بى خود پيش رفتم مرا پهلوى خود نشاندند و فرمودند كه « 11 » اگر بنده يا نوكرى پيش شاهرخ « 12 » ميرزا ايستاده باشد و دايم در پيش وى به بانگ بلند مىگويد - شاهرخ ، شاهرخ ، شاهرخ ، بسى بىادبى و سرديست ، ادب آنست كه نوكر پيش پادشاه و بنده پيش خواجه ساكت و حاضر باشد و فرياد و غوغا نكند ، پس اين بيت
هامش
( 1 ) - بر : ( زمانى ) ندارد
( 2 ) - مى ، قدس اللّه سره
( 3 ) - بر : دريافته بود و
( 4 ) - مى : عبد الرحمن جامى قدس اللّه سره چپ : نسخه بدل : عبد الرحمن جامى قدس سره
( 5 ) - مى : از كجائى و چه
( 6 ) - بر : رو و آنجا
( 7 ) - مج ، چپ : صحبت مىدارند
( 8 ) - مى :
ترا خواهد درافتاد
( 9 ) - بر : و سكوت و آرام ايشان
( 10 ) - چپ : اصحاب او ، مىانديشيدم - ، مى : اصحاب وى مىانديشيدم
( 11 ) - مى ، چپ : ( كه ) ندارد
( 12 ) - بر :
پيش ميرزا شاهرخ .