مىرفتم همراه من مى « 1 » بود و هرگز مرا « 2 » به آن التفات « 3 » نشد و از آن حسابى نگرفتم ، بعد از اين سخن تند شدند و گفتند خيز ، « 4 » و ديگر برين « 5 » صفت پيش من مدراى « 6 » و مرا از مجلس « 7 » راندند و من از پيش ايشان شكستهخاطر بيرون آمدم و گريان شدم و از آن حالت استغفار كردم و بسى كوشش نمودم تا خاطر من از آن غرور پاك شد و بيمن التفات ايشان آن پندار مرتفع گشت « 8 » و بر والدهء من نيز مثل آن نور ظاهر شده بود ليكن از آن نتوانست گذشت و وى را از مشاهده آن نور حظى و روحى تمام بود و بديدن آن انسى عظيم داشت . مىفرمودند كه در همان ايام كه اين نور ظاهر شده بود شخصى به من تواضع و فروتنى بسيار مىكرد و تملق و نياز را از حد مىبرد ، آخر « 9 » او را گفتم چه قصه دارى « 10 » و سبب اين همه نيازمندى چيست كه پيش مىآرى ؟ گفت شبى تاريك در كنج سقايه مسجد جامع نشسته بودم ناگاه كسى « 11 » از در سقايه درآمد در آن دل شب تاريك و « 12 » سقايه به تمام روشن شد ، چون نظر كردم تو بودى و با تو « 13 » هيچ شمعى و چراغى نبود ، چون بيرون رفتى باز سقايه « 14 » تاريك شد ، دانستم كه راست مىگويد .
مىفرمودند « 15 » كه چون به ملازمت حضرت مولانا پيوستم اضطراب قوى « 16 » پيدا شد و نسبت خواجگان قدس اللّه تعالى « 17 » ارواحهم درنمىافتاد ، در مسجد جامع شبها سر بر زمين مىزدم و زارزار مىگريستم و روزها بصحرا بيرون مىرفتم و فرياد و زارى
هامش
( 1 ) - بر : من بود
( 2 ) - مج : ( مرا ) ندارد
( 3 ) - مى ، چپ : التفاتى
( 4 ) - مى ، چپ :
برخيز
( 5 ) - مى ، مج : بدين
( 6 ) - چپ : من مداراى مى : مدارى ، مج و متن : مدراى ( صورت نادرى است از امر منفى از فعل درآمدن : مداراى - درنيا - داخل نشو ، وارد مشو - ظاهر مشو )
( 7 ) - بر : مجلس خود راندند
( 8 ) - بر : مرتفع شد
( 9 ) - مج ، چپ ، ( آخر ) ندارد ، در نسخه متن نيز به حاشيه الحاق شده
( 10 ) - چپ : چه قصد دارى
( 11 ) - بر : كسى درآمد از در سقايه در آن
( 12 ) - مى : ( و ) ندارد
( 13 ) - مى : ( تو ) افتاده
( 14 ) - مج :
سقايه تاريك شدى ، ( سقايه را همه جا سقيايه نوشته )
( 15 ) - مى : مىفرمود كه
( 16 ) - مج :
اضطراب پيدا شد - چپ : اضطرابى قوى پيدا شد
( 17 ) - چپ : قدس اللّه ارواحهم .