من مىخواستم سخنى « 1 » ديگر پرسم كه ناگاه آواز در ، برآمد و والده من شمعى بدست از در خانه درآمد ، « 2 » من از خواب برجستم ، فرمود « 3 » كه اى محمد هيچ خواب ديدى ؟
گفتم آرى ايشان گفتند من هم « 4 » ديدم و بنياد « 5 » كردند كه : بخواب ديدم كه بر كنار صفه زمستانى ايستادهام « 6 » و حضرت رسالت صلى اللّه عليه و سلم به اين سرا آمدهاند و در صفه تابستانى پشت بر قبله نشسته و من انتظار تو مىبرم كه ناگاه از در درآمدى و من دست تو گرفته پيش آن حضرت بردم و از آن حضرت پرسيدم كه يا رسول اللّه اين آن فرزند موعود هست ؟ آن حضرت فرمودند كه آرى اينست و پيش ايشان كسى نشسته بود و « 7 » كتابتها مىكرد آن حضرت وى را فرمودند « 8 » تا از براى تو كاغذى نوشت و بدست تو داد و تو بدست آن حضرت دادى و آن حضرت مضمون آن را « 9 » بر تو خواندند « 10 » و باز بدست تو دادند و آن واقعه را كه فقير ديده بودم « 11 » والده به تمام بازگفتند ، بىتفاوتى و هر دو خواب از اول تا آخر موافق و مطابق بود .
مىفرمودند كه در ابتداى جوانى كه در قريه روج بودم « 12 » مرا داعيهء « 13 » اين طريق پيدا شد ، از بعضى « 14 » مردم استفسار كردم كه در هرات هيچ بزرگى ظاهر باشد كه به خدمت وى روم ، نام شيخ صدر الدين روّاسى بردند و گفتند « 15 » وى از خلفاى حضرت شيخ « 16 » زين الدين خوافى است قدس سره « 17 » كه حالا به ارشاد سالكان و تعليم طالبان مشغولست ، فى الحال بجانب شهر متوجه شدم و از راه بسر مزار حضرت شيخ رفتم كه شيخ صدر الدين در آنوقت آنجا مىبود ، اتفاقا در آن محل باصحاب « 18 » ذكر مىگفتند « 19 »
هامش
( 1 ) - مج : مىخواهم سخن ديگر ، مى : مىخواستم كه سخنى ديگر چپ : مىخواستم سخن ديگر
( 2 ) - مى : و من
( 3 ) - چپ : فرمودند كه
( 4 ) - چپ : من ديدم
( 5 ) - چپ : و بيان كردند كه
( 6 ) - بر : ( و ) ندارد
( 7 ) - مى : ( و ) ندارد
( 8 ) - بر : فرمودند كه از
( 9 ) - مى ، چپ : مضمون را بر
( 10 ) - مج : خواند و
( 11 ) - بر : ديده بود
( 12 ) - بر :
بوديم
( 13 ) - مج ، چپ : بودم و مرا
( 14 ) - مج ، چپ : از بعض
( 15 ) - مج : ( و گفتند ) ندارد
( 16 ) - مج : حضرت زين الدين
( 17 ) - مى : قدس اللّه سره
( 18 ) - مى :
با اصحاب
( 19 ) - مى : كه بر كنار .