حرم و علماء و فقرا در مجلس ايشان حاضر بودند و ايشان در معارف الهى سخن مىگفتند ناگاه از ميان علماء فقيهى غليظ الطبع كه منكر اهل اللّه و كلام ايشان بود ، بر سبيل اعتراض در سخنان شيخ دخلى كرد ، يكى از اعيان مجلس بانگ بر وى زد كه خاموش باش وى گفت اگر نامشروع يا نامعقول مىگويم مرا منع كنيد و اگر مشروع « 1 » و معقول است چرا مانع مىشويد ؟ چون وى اين سخن بگفت حضرت شيخ روى به فقير كردند كه يا عجم خلصنى منه ، فقيه گفت آيا ستمى و يا ظلمى مىكنم كه خلاصى مىخواهيد - ، شما سخنى مىگوئيد و من شبهه مىكنم جواب مىبايد گفت اين همه مبالغه چيست ؟ ديدم كه « 2 » حضرت شيخ در غضب شدند و متوجه وى گشته فرمودند كه بگوى چه شبهه دارى وى خواست كه سخن گويد ناگاه در روى افتاد و بىهوش گشت ، شيخ بر - خاستند و به خلوت خود درآمدند ، آن مجلس برشكست و همچنان فقيه در روى افتاده بود آخر زنبرى آوردند و وى را بر آن « 3 » نهاده بيرون بردند ، هنوز از دهليز منزل « 4 » شيخ قدم بيرون ننهاده بودند كه جان بداد ، روز ديگر كه به ملازمت شيخ آمدم در خاطرم گشت كه اولياء ، اهل كرماند و اين فقيه مردى بود جاهل و غافل از احوال باطنى ايشان ، چه بودى اگر از وى عفو كردندى ، شيخ فرمود نداى عجم شمشيرى است كه دو روى دارد بهغايت تيز و دسته آن را در زمين محكم كردهاند و سر تيغ را بالا گذاشته ناگاه جاهل « 5 » عريان مىآيد و سينه برهنه خود را بر سر آن شمشير مىنهد و بهر قوتى كه دارد زور مىكند و خود را هلاك مىسازد گناه شمشير چه باشد .
مىگفتند « 6 » كه روزى حضرت شيخ از من پرسيدند چون پير شما در قهر مىشد چه مىگفت ؟ گفتم مىفرمودند من مردى فقيرم وقتىكه پيش من آييد خود را چست مىگيريد و
هامش
( 1 ) - مى ، چپ : و اگر نامشروعى يا نامعقولى
( 2 ) - بر : ديدم حضرت شيخ را كه در غضب شدند
( 3 ) - مى : وى را در آن زنبير نهاده
( 4 ) - بر : دهليز شيخ
( 5 ) - مى ، چپ : جاهلى
( 6 ) - بر : رشحه ، مىگفتند .