كه چه كسى « 1 » و چه كار مىكنى گفتم فقيرىام از خادمان مولانا سعد الدين كاشغرى و مكتبدار يكى « 2 » مىكنم ، فرمودند كه مكتبدار يك مگوى و به تصغير نام آن مبر ، كه مكتبدارى كارى « 3 » بزرگ است و بسى فوائد و عوايد بر آن مترتب است ، بعد از آن از حضرت مولاناى ما حكايات گفتند و از خصوصياتى كه ميان ايشان واقع بوده است چيزها نقل كردند و التفات بسيار نمودند .
خدمت مولوى مىگفتند كه در مبادى حال در هرات به تحصيل علوم اشتغال داشتم ، چون ملازمت حضرت مولانا سعد الدين قدس « 4 » سره اختيار كردم ، فتورى در مطالعه پيدا شد ، متردد بودم كه آيا به تمام ترك تحصيل نمايم يا گاهى مشغولى كنم « 5 » درين انديشه روزى از شهر بيرون آمدم چون بدر « 6 » مدرسه مير « 7 » فيروز شاه رسيدم به جماعتخانه وى درآمدم و در را از درون بستم و پشت بر محراب نشستم و در انديشه تحصيل و ترك آن افتادم ناگاه از گوشه محراب آوازى شنيدم كه گويندهء گفت ترك نماى و بياساى ، حال بر من بگشت از آنجا بيرون آمدم و روى به خيابان نهادم تا به تل قبطان « 8 » رسيدم ، در آن گورستان ديوانهء بود نجم الدين عمر نام ، ناگاه از دور پيدا شد و با خود زمزمه مىكرد ، گفتم پيش وى روم و ببينم درين باب چه مىگويد ، چون نزديك او رسيدم ، گفت حالى كه در مسجد فيروز شاه بودى نه ترا گفتم كه ترك نماى و بياساى ؟
متحير شدم و از پيش او « 9 » برگشتم و داعيه ترك و تجريد غالب شد ، بر همان قدم به ملازمت حضرت مولانا سعد الدين قدس سره « 10 » آمدم و در آن محل ايشان تنها در مسجد جامع جائى « 11 » مراقب « 12 » نشسته بودند ، چون پيش ايشان نشستم سر برآوردند و فرمودند « 13 »
هامش
( 1 ) - بر : چه كسى و چه نام دارى و چهكار دارى و چه مىكنى ؟
( 2 ) - مج : مكتبدارى كه
( 3 ) - مج : كار بزرگى است
( 4 ) - مى : سعد الدين را قدس اللّه سره
( 5 ) - مى : كنيم
( 6 ) - مى : ( بدر ) ندارد
( 7 ) - مى : مدرسه فيروز شاه ، چپ : مدرسه امير فيروز شاه
( 8 ) - مى :
به تلى قطبان
( 9 ) - مى : پيش وى
( 10 ) - مى : قدس اللّه سره
( 11 ) - مى ؛ چپ :
به جائى
( 12 ) - مى : مراقبه
( 13 ) - مى : برآوردند كه اطرح و .