بردارند ، من روانى « 1 » پيش رفتم و گفتم اگر رخصت فرمائيد من اين خدمت بجاى آرم « 2 » فرمودند اگر ناموس دانشمندى مانع تو نمىشود ، بل « 3 » ديگر را بردار و ايشان يك بل « 4 » برداشتند و روان شدند و من نيز بل « 4 » ديگر را به ضرورت بر دوش گرفتم و بانفعال هرچه تمامتر از عقب ايشان مىرفتم و عرق تشوير مىريختم و گاهى چشم خود مىپوشيدم و گاهى مىگشادم و ايشان فارغ البال پيشپيش مىرفتند و بىتحاشى پشتپشت « 5 » مىگفتند - ، تا از در دروازه درآمدند ، با خود گفتم چه باشد اگر به محله پاى « 6 » پاره فروروند كه « 7 » به نسبت بازار خلوت است ، ايشان خود به راست بازار درآمدند ، چون نزديك سر چارسوق رسيديم ، با خود گفتم چه باشد كه به بازار خوش درآيند كه در بازار ملك از كثرت خلق راه نمىتوان رفت ، خصوصا وقتىكه بلى « 8 » دراز بر دوش باشد ايشان خود « 9 » روى به بازار ملك نهادند و من از پى ايشان مىرفتم بحالتى « 10 » غريب و خجالتى عجيب كه از پندار دانشمندى پر بودم ، تا از ميان بازار ملك به كوچه درآمدند كه به پاى مسجد مىرفت .
چون بل « 11 » را بدر خانه ايشان رسانيدم و از دوش بر زمين نهادم ، درين محل به يمن عنايت و حسن تربيت ايشان ، مرا كيفيتى عظيم دست داد و نسبت اين عزيزان درافتاد ، بعد از آن دامن متابعت و ملازمت ايشان را محكم گرفتم ، و هم ايشان فرمودهاند كه باعث افسردگى من از درس و افاده آن بود كه در آن « 12 » ايام كه در مدرسه خواجه على فخر الدين بيرون دروازه خوش مدرس بودم ، روزى به ملازمت ايشان رفتم و بر در سرا ايستادم ، ناگاه بيرون آمدند با كيفيتى عظيم ، كه هرگز ايشان را به آن
هامش
( 1 ) - مج : روان پيشرفتم
( 2 ) - مى : چپ : آورم
( 3 ) - چپ : پل ديگر ، مج : پلى ديگر
( 4 ) - مج ، چپ : پل
( 5 ) - مى : پوست ، پوست
( 6 ) - مى : باى پاره
( 7 ) - مج :
( كه ) ندارد
( 8 ) - مج : پل دراز ، چپ : پلى دراز
( 9 ) - بر : ايشان چون روى
( 10 ) - بر : به حالت غريب و خجالت عجيب كه از ، مج : بحالتى غريب و خجالتى كه از
( 11 ) - مج ، چپ : پل را
( 12 ) - بر : ( آن ) افتاده .