انبياء « 1 » و اولياء و حكما پى بسر آن معيت و « 2 » حقيقت وى نبرده غايتش آنكه جمعى از افراد انسان مطلع شدهاند بر سر معيت به قدر « 3 » استعداد و قابليت خود و تمثيلى كه مشابه اين علاقه است كه به قدر مناسبتى دارد نه آنكه فى الواقع چنان باشد نسبت عارض است بمعروض .
فقيرى « 4 » بعد از وفات خدمت مولوى « 5 » عبد الغفور عليه الرحمة و الغفران به چند روز ، شبى ايشان را بخواب ديده و بخاطرش آمده كه از دنيا رحلت كردهاند ، پيش رفته و سلام كرده جواب شنيده بعد از آن پرسيده كه مخدوما « 6 » چون بدار آخرت نقل كرديد از سر توحيد وجود و نسبت معيت وى به اشيا كه حضرت شيخ محى الدين « 7 » در آن سخن گفتهاند و غلو كرده ، شما را چه معلوم شد ؟ فرمودهاند كه چون به اين عالم آمدم مرا با حضرت شيخ ملاقات واقع شد و از ايشان سر « 8 » اين مسئله پرسيدم فرمودند سخن همانست كه نوشتهايم ، باز آن فقير پرسيده كه آيا در عالم آخرت عشق و عاشقى و تعلق خاطر بمظاهر « 9 » جميله مىباشد ؟ فرمودهاند « 10 » چه مىگوئى مذاق و عاشقى آنست كه اينجا هست زيرا كه حسن عالم اجسام از تركيب اجزاى مختلفه حاصل مىشود زود متغير و متبدل مىگردد بهواسطه ضديت آن اجزاء با يكديگر و بدان سبب عشق زائل مىشود و تعلق خاطر نمىماند . اما حسنهاى اين عالم كه از جميع بسائط حاصل شده قابل فنا و زوال نيست و هرگز تغير « 11 » و تبدل نمىپذيرد چه ميان اجزاى آن ضديت و مخالفت نيست لاجرم هميشه اينجا عشق و عاشقى برقرار است ، غايتش آنكه در ابتداء انقطاع روح از بدن بهواسطه علاقه و انسى كه روح را به بدن مىباشد دو سه روزى تشويشى « 12 »
هامش
( 1 ) - مى : از انبيا و رسل و اولياء و حكما ، چپ : از انبياء و حكما
( 2 ) - مى : آن معيت و آن حقيقت
( 3 ) - بر : معيت از استعداد
( 4 ) - مج : فقير بعد از
( 5 ) - مى ، چپ : خدمت مولانا
( 6 ) - مج : مخدوم ما بدار آخرت
( 7 ) - مى ؛ چپ ، محى الدين بن العربى در
( 8 ) - بر : ايشان نيز اين
( 9 ) - بر : به ظاهر
( 10 ) - مى : فرمودند كه
( 11 ) - بر :
هرگز تغيير و تبديل
( 12 ) - مى : تشويش .