از ما سوا و اقبال به حق سبحانه و اين در يك آن ممكن است ، نفس آدمى بهمنزله مرآتى است كه روى بجانب ديگر دارد وى را مىبايد گردانيد كه رويش بجانب حق افتد .
عزيزى در صحبت يكى از مشايخ صعقه زد و بيفتاد ، چون برخاست صوفى برخاست و فرمودند كه بعد از آنكه ربط « 1 » قلب به حضرت حق سبحانه حاصل شد و نسبت آگاهى متحقق گشت ، گاه اين نسبت مذهل ما سواست و اين را حال گويند و گاه مذهل ما سوا نيست و اين را علم گويند و علم را در حال مندرج دارند و محسوب از حال شمرند و اين تفاوت بحسب تفاوت استعداد شخص است در صفا و كدورت و فرمودند در زمان شغل بذكر چون غيبت معهوده دست دهد آن را چون خط مستقيم فرض بايد كرد ، چه تخيل اين معنى و شغل خيال بامر واحد ممد « 2 » جمعيت است ، حضرت رسالت صلى اللّه عليه و سلم ، امير المؤمنين على را رضى اللّه عنه « 3 » فرمودهاند كه راه را چون خط مستقيم فرض بايد كرد و مىفرمودند كه طريق خواجگان « 4 » قدس اللّه تعالى « 5 » ارواحهم ، يك زيبائى دارد كه همه جا با همه كس در همه حال ورزش اين نسبت مىتوان كرد ، ورزش اين نسبت را اصلى « 6 » مىبايد ساخت و به غير آن به قدر ضرورت پرداخت ، اين نسبت شريفه « 7 » بهغايت لطيف است و وى را حدى مضبوط و وقتى معين نيست ، بجز وى امرى زائل مىگردد و گاه در وقتى كه شخص مترقب نيست ظاهر « 8 » مىشود ، هرگاه در نسبت فتورى شود رجوع به سبب وى بايد كرد و ملاحظه نمود كه چه چيز « 9 » مفضى به اين شده ، بدفع آن مشغول بايد گشت ، و مىفرمودند كه ملاحظه بسيارى از امور حسى هست كه ممد نسبت و حالت مىشود و مقوى جمعيت مىگردد و اين امرى است نامضبوط و بحسب احوال و اوقات ، مختلف و متفاوت افتاده است ، از جمله صحرا كه « 10 » صورت اطلاقست معين است ،
هامش
( 1 ) - مى : رابطه قلب
( 2 ) - مى : ( ممد ) ندارد
( 3 ) - مى : رضى اللّه تعالى عنه
( 4 ) - مى ، چپ : خواجگان ما
( 5 ) - مى : جمله دعا ندارد
( 6 ) - چپ : را اصل
( 7 ) - چپ : شريف
( 8 ) - بر : ظاهر و روشن مىشود
( 9 ) - مج : چه چيزى
( 10 ) - مى :
( كه ) ندارد ،