كه ساكن باش « 1 » همچنان بر حال خود قرار گرفتم ، ايشان آمدند و نزديك من نشستند و فرمودند كه چه حال دارى مرا از خفتى كه به ديدار ايشان شده بود اين بيت ايشان بخاطر رسيد « 2 » خواندم « 3 » :
خوش است از ياد تو پيوسته جامى * ولى اكنون به ديدار تو خوشتر
دست راست مرا بگرفتند « 4 » و آستين مرا تا آنجا كه آب وضو مىرسيد « 5 » درچيدند و بر كنار خود نهادند و چند نوبت دست مبارك خود بهآنجا « 6 » كشيدند چنانچه كسى را وضوء نماز دهند و دست من همچنان بر كنار ايشان بود كه از خود غايب شدند من هم بر موافقت ايشان چشم خود پوشيدم و متوجه شدم ، زمانى نيك برآمد « 7 » چشم بگشادم تا ببينم « 8 » كه ايشان از آن غيبت بازآمدهاند يا نى ؟ ، ديدم كه هنوز چشم پوشيدهاند باز چشم برهم نهادم . چون ساعتى گذشت سربرآورد و دست مرا « 9 » بر سينه من نهادند و فاتحه خواندند و فرمودند كه اطباء ترا چه شربت فرمودهاند ، گفتم رب بهى و در آن وقت در حلب رب بهى يافت نمىشد ، گفتند ما ترا شربت بهى فرستيم و برخاستند و رب بهى فرستادند و همان ساعت در خود خفت تمام « 10 » دريافتم و مرض من بعد از سه روز به تمام زائل شد كه اثرى باقى نماند .
خدمت مولانا رضى الدين عبد الغفور عليه الرحمه و الغفران مىفرمودند كه روزى فقير بحجره ايشان درآمدم همانا كه وقت ايشان مقتضى آن نبود چون اين معنى دريافتم اندوه عظيم مستولى شد و ثقل قوى در جميع اعضاء « 11 » ظاهر گشت چنانچه طاقت نشستن نماند ، برخاستم « 12 » و بيرون آمدم اين حالت مفضى « 13 » به مرض گشت
هامش
( 1 ) - مى ، چپ : ساكن باش من همچنان
( 2 ) - مى : بخاطر آمد
( 3 ) - مى : مج :
خواندم كه شعر ، چپ : خواندم كه بيت
( 4 ) - مى : چپ : مرا گرفتند
( 5 ) - مى : مىرسد
( 6 ) - مج ، چپ : خود بر آنجا كشيدند
( 7 ) - بر : برآمد ، هم چشم
( 8 ) - مج : بگشادم كه ايشان ، چپ : چشم مىگشادم تا ببينم كه ايشان
( 9 ) - بر : و دست بر سينه من
( 10 ) - مى :
خفتى تمام
( 11 ) - مى : اعضاى من ظاهر
( 12 ) - مى : نماند ، خاستم
( 13 ) - بر :
مقتضى به مرض .