پس دغدغه سفر از خاطر مبارك ايشان مرتفع شده است ، روزى محرمى در خلوتى از خدمت « 1 » خواجه پرسيده است كه شما را آن روز چه شد كه مدتى بىهوش افتاديد و بعد از آن ترك سفر كرديد ، فرمودهاند كه چون چشم من بر ابروى راست مولانا سعد الدين افتاد يك مشكل من حل شد و چون چشم « 2 » بر ابروى ديگر ايشان « 3 » افتاد مشكل « 4 » ديگر مرتفع شد ، از لذت و ذوق آن فرياد كردم و بى خود افتادم .
در نفحات الانس مذكور است كه يكى از « 5 » درويشان كه به صحبت ايشان مىرسيد چنين حكايت كرد كه مرا در مجلس « 6 » وعظ كه معارف درويشان مىگذشت تغير بسيار مىشد و فرياد و نعره بسيار مىكردم « 7 » و از آن محجوب مىبودم يك روز آن را به ايشان گفتم « 8 » گفتند « 9 » هرگاه كه « 10 » تو را تغير مىافتد مرا بخاطر درمىآورد ، « 11 » در آنوقت كه ايشان به سفر حجاز رفته بودند ، مرا در يكى از مدرسهها كه آنجا عزيزى وعظ مىگفت ، آغاز تغير شدن گرفت ، به ايشان توجه كردم ديدم كه از در مدرسه درآمدند و پيش من رسيدند و دو دست خود را بر دوشهاى من نهادند ، من از خود بيرون رفتم و بىهوش افتادم ، آن زمان را كه به حال « 12 » خود آمدم مجلس وعظ برشكسته بود و اهل مجلس رفته بودند و آفتاب به من رسيده بود ، آن روز آخرين پنجشنبه بود ، از ماه رمضان كه بعد از آن تا عيد ديگر پنجشنبه نبود ، آن را در خاطر گرفتم كه چون « 13 » از مكه بيايند به ايشان « 14 » بگويم ، چون « 15 » ايشان از مكه تشريف آوردند و به خدمت ايشان مشرف شدم و جمعى پيش
هامش
( 1 ) - بر : از حضرت خواجه
( 2 ) - مى : چون چشمم
( 3 ) - بر : ديگر افتاد
( 4 ) - مى : مشكلى ديگر
( 5 ) - مى : يكى از اولياء درويشان
( 6 ) - مى : در مجالس
( 7 ) - مج : فرياد نعره بسيار مىشد ، مى ، چپ : بسيار مىزدم
( 8 ) - چپ : آن را بعرض ايشان رسانيدم
( 9 ) - بر : ايشان گفتند
( 10 ) - بر : ( كه ) ندارد
( 11 ) - بر : بخاطر درآور
( 12 ) - بر : خود بازآمدم
( 13 ) - چپ : چون ايشان از مكه بيايند ، مى : كه چون از مكه معظم بيايند
( 14 ) - چپ : به ايشان عرض كنم
( 15 ) - بر : از جمله ( چون ايشان از مكه تشريف آوردند ) تا ( روى به من كردند ) افتاده است .