نور الدين محمد قدس « 1 » اللّه تعالى روحهما ، بسيار كرده و نزد سلطان ابو سعيد ميرزا ، قرب تمام داشتند و به مرتبهاى كه گاهى بالاى تخت ميرزا مىنشستند و براى وى مثنوى مىخواندند « 2 » مىفرمودند كه روزى در مسجد جامع به ملازمت حضرت مولانا سعد الدين قدس سره « 3 » رسيدم و در آن مجلس بسى از علماء و فقرا « 4 » حاضر بودند و در صف نعال فروتر از همه حاضران مردى فقير قوهستانى نشسته بود و حضرت مولانا سكوت كرده بودند ناگاه سر برآوردند و آن مرد فقير قوهستانى را پيش خود « 5 » خواندند و دست وى را گرفته بدست من دادند و فرمودند كه وى را به تو « 6 » سپرديم در مدد و حمايت وى تقصير نكنى ، من قبول كردم و مرا و هيچكس را از حاضران سر اين سفارش معلوم نشد ، تا بعد از پانزده سال كه حضرت مولانا وفات يافته بودند و در زمان ميرزا سلطان ابو سعيد ، شخصى پيدا شد كه بمدد امراء ، مردم را به تهمت جهودى مىگرفت و مبلغهاى كلّى حواله مىكرد ، اتفاقا آن مرد قوهستانى را گرفته بود و چون وى « 7 » مال و جهاتى نداشت كه سبب خلاصى وى شود ، كار وى بر كشتن قرار گرفته بود تا ديگران بترسند و كار آن گيرنده پيش رود و بازار وى گرمتر شود ، آخر مهم به آن انجاميد كه رسنى در گردن وى كرده به دروازه عراق آوردند تا آنجا وى را از دار آويزند ، درين اثنا من از پيش ميرزا برگشته بودم و به منزل خود مىرفتم به دروازه « 8 » رسيدم و ازدحام خلايق ديدم ، پرسيدم كه چه مىشود ، گفتند فقيرى را به تهمت جهودى گرفتهاند و مىخواهند بكشند ، من پيش « 9 » راندم چون چشم وى بر من افتاد ، فرياد كرد كه اى حافظ من آن فقير « 10 » قوهستانىام كه حضرت مولانا سعد الدين « 11 » ، در مسجد « 12 » جامع مرا بشما
هامش
( 1 ) - مج : قدس اللّه سره ، چپ : قدس اللّه روحهما
( 2 ) - مى ، مج : مىخواندند روزى مىفرمودند
( 3 ) - مى : قدس اللّه تعالى سره
( 4 ) - مى ، چپ : از علماى فقرا
( 5 ) - مج :
پيش خواندند
( 6 ) - بر : با تو
( 7 ) - بر : و چون مالى نداشت
( 8 ) - بر : بدر دروازه رسيدم
( 9 ) - مى : من اسب پيش راندم
( 10 ) - بر : من آن مرد قوهستانىام
( 11 ) - مى : سعد الدين قدس سره
( 12 ) - بر : مرا در مسجد جامع بشما .