به تمام رفت و من با ته ازار بماندم و آن بند گران بر پاى من بود و نزديك بسر بازارچه رسيده بودم ، با خود گفتم اگر يك قدم ديگر پيش مىنهى ازار نيز مىرود و آن زمان رسوا مىشوى ، فى الحال از آنجا برگشتم ، ديدم كه پيراهن من پيدا شد و به بر من « 1 » فرود آمد . بهر موضعى كه چيزى از من گم شده بود چون قدم من بهآنجا مىرسيد آن چيز « 2 » باز بجاى خود مىآمد ، چون قدم از آستان دروازه در شهر نهادم ديدم كه آن بند گران از پاى من « 3 » برخاست و ناپيدا شد فى الفور با دلى نفور « 4 » از مطالعه به ملازمت ايشان شتافتم ديدم كه در مسجد جامع جائى به مراقبه مشغولند آهسته آمدم و نشستم ، ناگاه سر مبارك برآوردند و بجانب من توجه نمودند و تبسمى فرمودند ، از تبسم ايشان مرا معلوم شد كه آن تصرفى بود كه از ايشان واقع شده بود .
و هم خدمت مولوى « 5 » فرمودند كه روزى مرا قبض عظيم طارى شد و حزن قوى فروگرفت ، چنانچه بىطاقت شدم ، برخاستم و بدر سراى حضرت مولانا آمدم و متوجه ايشان گشته « 6 » بدل آغاز درخواست و زارى كردم كه عنايتى كنيد و مرا از اين الم و اندوه بيرون آريد ، درين حال بيرون آمدند و آثار بسط از ايشان ظاهر بود ، تبسمكنان پيش آمدند و بدست راست گريبان مرا گرفتند و بفشردند و بعد از آن سرانگشت شهادت را بر آخره گردن « 7 » من نهادند فى الفور در باطن من سرورى و در دل من « 8 » خرمى و حضورى حال شد و انشراحى در سينه من پيدا گشت « 9 » تا مدت چهار ماه متصل دل من چون گل مىشكفت و به قهقهه مىخنديد و آثار « 10 » آن از بشره من ظاهر بود به مثابهء كه لبم از خنده فراهم نمىآمد .
هامش
( 1 ) - بر : و به تن من
( 2 ) - چپ : آن چيزهاى خود مىآمد
( 3 ) - مج : ( من ) ندارد
( 4 ) - مى ، چپ : با دلى از مطالعه نفور
( 5 ) - مى : و هم حضرت مولوى
( 6 ) - مج : ايشان گشتم
( 7 ) - مج : بر آخره گردن نهادند
( 8 ) - بر : و در دل من حضورى و خرمى حال شد
( 9 ) - مج : ( گشت ) ندارد
( 10 ) - چپ : و آثار بر بشره من .