از عقب من « 1 » درآمد و دست در گردن من انداخت بازنگريستم ديدم حضرت مولانااند « 2 » ايستادم « 3 » و نيازمندى نمودم ، ايشان فرمودند كه هى دادر « 4 »
كيميائى كنم ترا تعليم * كه در اكسير و در صناعت نيست
رو قناعت گزين كه در عالم * كيميائى به از قناعت نيست
اين قطعه خواندند و روان « 5 » برگذشتند ، بعد از رفتن ايشان ارادت آن شغل به تمام از دل من زائل شد و خاطر به همگى از آن دغدغه خلاص يافت و يقين دانستم كه آن تصرفى بود كه بنا بر محض شفقت از ايشان نسبت به اين فقير صادر شد ، خدمت مولانا علاء الدين مىفرمودند كه در اوائل حال كه ملازمت حضرت مولانا اختيار كردم و ايشان به ترك تحصيل علوم رسمى اشارت فرمودند ، بعضى سبقها كه در فن عربيت و منطق و كلام داشتم تمام بگذاشتم ، اما پيش امير سيد اصيل الدين محدث عليهالرحمه كتابى در حديث مىگذرانيدم و نزديك به آخر رسيده بود ، با خود گفتم حديث خواندن مانع نخواهد بود بارى آن كتاب را تمام كنم صباح شنبهى بود كه جزو حديث برداشتم و از درون شهر به محله چلگزى « 6 » كه خدمت سيد آنجا مىبودند متوجه شدم چون قدم از دروازه ملك بيرون نهادم ، ديدم كه بند گران از آهن بر پاى من پيدا شد چنانچه قدم به دشوارى برمىداشتم و ازين صورت بهغايت « 7 » متوحش و متحير شدم و در مردم مىنگريستم كه آيا چه مىگويند ، ديدم هيچكس به اين معنى حاضر نمىشود و به محنت تمام از پل ، روان گذشتم در اين اثنا ديدم كه دستار از سر من ربوده شد و سر برهنه بماندم ، توحش و تحير من زياده شد ، يكدو قدم ديگر نهادم فرجى از كتف من ربودند ، همچنين در هر « 8 » دو سه قدم چيزى از تن من ربوده مىشد تا دستار و فرجى و ميانبند و قبا و پيراهن
هامش
( 1 ) - بر : من آمد
( 2 ) - چپ : حضرت مولانا سعد الديناند
( 3 ) - بر : بازايستادم
( 4 ) - مى ؛ مج : دادر ، قطعه ، چپ : دادر ، بيت
( 5 ) - مى ، چپ : و روانى برگذشتند
( 6 ) - بر : محله چلكوى
( 7 ) - بر : متوحش و متغير شدم
( 8 ) - بر : همچنين هر دو سه قدم .