تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رشحات عين الحيات ( فارسي ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
كه پر مترس ، چون مىروى آن واقعه‌ها را به خدمت شيخ زين الدين عرض كن كه مردى « 1 » متشرع است و بر جاده سنت ثابت و مراد ايشان خدمت شيخ زين الدين خوافى بود « 2 » رحمة الله تعالى ، كه در آن روز در خراسان در مقام ارشاد و شيخوخت متعين بودند ، چون بخراسان رسيدم رفتن حج همچنان‌كه « 3 » مولانا نظام الدين « 4 » گفته بودند « 5 » در توقف افتاد و بعد از آن به سال‌هاى بسيار ميسر شد و چون به خدمت شيخ زين الدين رسيدم و از آن واقعه‌ها عرض كردم ايشان گفتند كه « 6 » با ما بيعت كن و در قيد ارادت ما درآى ، گفتم عزيزى كه اين طريقه از ايشان گرفته‌ام ، هنوز در قيد حيات‌اند ، شما امينيد اگر مىدانيد كه در طريقت اين طايفه جائز است « 7 » چنان كنم ، ايشان « 8 » فرمودند كه استخاره كن ، گفتم مرا بر « 9 » استخاره خود اعتماد نيست ، شما استخاره كنيد ، گفتند تو استخاره كن كه ما هم استخاره كنيم ، « 10 » چون شب رسيد استخاره كردم ديدم كه طبقهء خواجگان به زيارتگاه هرى كه خدمت شيخ آن‌وقت آنجا بودند « 11 » درآمدند . درختها را مىكندند « 12 » و ديوارها را مىافكندند و آثار قهر و غضب بر ايشان ظاهر بود ، دانستم كه اين اشارت بمنع است از آنكه بطريقه « 13 » ديگر درآيم خاطر من فارغ شد پاى دراز كردم و به آسودگى در « 14 » خواب شدم چون بامداد به مجلس شيخ درآمدم بىآنكه من واقعهء خود به ايشان بگويم گفتند طريق يكى است و همه به يكى بازميگردد به همان طريق خود مشغول « 15 » باش ، اگر واقعه يا مشكلى پيش آيد با ما بگوى آن‌قدر كه توانيم « 16 » مدد كنيم ، حضرت مخدوم « 17 » قدس
هامش
( 1 ) - بر : مرد متشرعى است ، چپ : كه مرد متشرع است ( 2 ) - بر : ( خوافى ) ندارد ( 3 ) - مى ، چپ : همچنان‌كه خدمت مولانا ( 4 ) - مى : نظام الدين عليه‌الرحمه ( 5 ) - بر : فرموده بودند ( 6 ) - بر : ( كه ) ندارد ( 7 ) - بر : است كه همچنان كنم ( 8 ) - بر : ايشان گفتند ( 9 ) - بر : مرا با استخاره ، چپ : مرا به استخاره ( 10 ) - مى : مىكنيم ( 11 ) - بر : آنجا مىبودند ( 12 ) - بر : مىكنند و ديوارها مىافكنند ( 13 ) - مى ، چپ : بطريق ديگر ( 14 ) - چپ : و به آسودگى سر بخواب نهادم ( 15 ) - بر : مشغول باشيد ( 16 ) - مى : كه بتوانيم ( 17 ) - مى : حضرت مخدومى مولانا عبد الرحمن جامى قدس اللّه تعالى سره در .
رشحات عين الحيات ( فارسي ) — صفحة 208 | على بن حسين واعظ كاشفى