ابيات حضرت سيد قاسم « 1 » قدس سره « 2 » بسيار مىخواند « 3 » و در آخر مجلس نيز مىفرمود « 4 » تا خوانندگان ، اشعار حضرت « 5 » سيد مىخواندند « 6 » و هرچند خدمت « 7 » شيخ او را از آن منع مىكرد « 8 » متقاعد نمىشد و ايشان ازين جهت بهغايت از درويش « 9 » رنجيدهخاطر شده بودند و كار به جائى رسيد كه در مجلس وعظ درويش ، هفت هشت كس بيش نماند .
حضرت مىفرمودند كه اين رنجش خاطر و غضب خدمت شيخ بعد از آن بوده است كه من ازهرى بجانب حصار هلغتو « 10 » رفته بودم به ملازمت حضرت مولانا يعقوب چرخى عليهالرحمه و در آن سفر سه ماه تمام ماندم ، چون به هرى بازآمدم صورت حال درويش و غضب خدمت « 11 » شيخ و كيفيت وعظ وى برين نهج كه واقع شده بوده شنيدم « 12 » ، خاطر من بسيار ملول شد و در آن وقت مرا به درويش چندان آشنائى نبود ، روزى از دروازه ملك به شهر درمىآمدم ، درويش بر روى پل ، روان پيش آمد و خود را از اسب انداخت و گفت به نيت صحبت شما از منزل خود برآمدهام و مىخواهم كه به حجره شما آيم « 13 » و درد دلى دارم عرضه داشت كنم « 14 » و در آن محل كه « 15 » درويش اين سخن مىگفت كليد حجره را خدمت « 16 » مولانا سعد الدين كاشغرى ، با خود داشتند ، گفتم باشد كه خدمت مولانا پيش آيند پس باتفاق درويش بجانب حجره خويش كه در مدرسه غياثيه داشتيم روان شديم و وى اسب را به منزل خود فرستاد و در راه خدمت مولانا سعد الدين پيش آمدند بهم جمله به حجره آمديم ، چون نشستيم درويش « 17 » پيش از سخن آغاز گريه كرد ، بعد از آن اظهار ملالت و شكايت كرده قصه را به تمام « 18 » بازگفت كه
هامش
( 1 ) - مى : ( حضرت ) ندارد
( 2 ) - مى : قدس اللّه سره
( 3 ) - بر : مىخواندند
( 4 ) - بر :
مىفرمودند
( 5 ) - بر : ( حضرت ) ندارد
( 6 ) - بر : مىخوانند
( 7 ) - بر : هرچند حضرت او را
( 8 ) - بر : منع كردند
( 9 ) - مى : درويش احمد
( 10 ) - مج : حصار هلغتوا رفته بودم - مى ، چپ : حصار و هلغتو رفته بودم
( 11 ) - بر : ( خدمت ) ندارد
( 12 ) - بر : ( شنيدن ) ندارد
( 13 ) - مى : شما رويم
( 14 ) - بر : عرضه داشت نمايم
( 15 ) - مى ، چپ ، مج : ( كه درويش اين سخن مىگفت ) ندارد
( 16 ) - بر : ( خدمت ) ندارد
( 17 ) - مى ، چپ : چون نشستيم پيش از سخن درويش آغاز گريه كرد
( 18 ) - مى ، به تمامى .