خود گفت اين درويش مسكين است مىبايد كه در خدمت شما باشد اسحاق « 1 » خواجه فرمودند اى فرزند « 2 » اين درويش مريد خواجه بهاء الدين نقشبند خواهد بود ما را در وى مجال تصرف نيست چون از ايشان اين سخن شنيدم يقين من به حضرت خواجه بيفزود و از ايشان اجازت خواستم و به خجند بازگشتم و منتظر ظهور حضرت خواجه قدس سره « 3 » مىبودم تا وقتى كه « 4 » در بخارا بشرف صحبت « 5 » ايشان مشرف شدم .
صدراتا و بدراتا
: رحمهما الله « 6 » خليفه سيوم « 7 » و چهارم زنگىاتا بودهاند و نام ايشان « 8 » مولانا صدر الدين محمد و مولانا بدر الدين محمد بوده است و ايشان را صدراتا « 9 » و بدراتا نيز گويند و در بخارا هميشه همحجره و همسبق مىبودهاند و از يك ظرف « 10 » طعام و شراب مىخوردهاند « 11 » و بر يك فراش خواب مىكردهاند چون بصحبت زنگىاتا پيوستهاند روز به روز آثار ترقى از احوال مولانا صدر الدين ظاهر مىشده است ليكن در كار مولانا بدر الدين فروبستگى تمام بوده آخر بخاطرش آمده كه سيداتا ، عنبرانا را وسيله ساخت تا زنگىاتا به حال وى « 12 » پرداخت من نيز آنجا روم و از « 13 » دارالشفا شفقت ايشان درد خود را ، دوا طلبم . پس بوقت فرصت به خدمت عنبرانا رفته و گريانگريان حال خود بازگفته و وى را شفيع ساخته « 14 » و التماس كرده كه در محل بسط اتا بعرض رسانيد « 15 » كه بدر الدين « 16 » مىگويد « 17 » من و مولانا صدر الدين هر دو بنده شمائيم جهت چيست كه نظر عنايت شما در حق وى زياده افتاده است ، اگر از من تقصيرى در « 18 » وجود
هامش
( 1 ) - مج : ( خواجه ) ندارد
( 2 ) - مى : ( اى فرزند ) ندارد .
( 3 ) - مج : قدس الله سره
( 4 ) - مى : كه بشرف وصول صحبت ايشان در بخارا مشرف شدم
( 5 ) - مج ، چپ :
صحبت و قبول ايشان
( 6 ) - مى ، مج : الله تعالى
( 7 ) - مج : سيم ، چارم
( 8 ) - بر ! ايشان در بخارا
( 9 ) - بر : را صدر بابا نيز گويند
( 10 ) - مى : يك طبق
( 11 ) - بر : ( و شراب ) ندارد
( 12 ) - مى ، چپ : او
( 13 ) - مى : و درد خود را از دارالشفا شفقت ايشان دوائى طلبم
( 14 ) - چپ : شفيع آورده
( 15 ) - مى : عرض كند
( 16 ) - حضرت بدر الدين
( 17 ) - مى : مىگويد كه مولانا صدر الدين و فقير هر دو
( 18 ) - مى : بوجود .