يحيى هم ، يا در اثر توجه باطنى خواجه احرار و يا در اثر علاقه و محبت مفرطى كه بين پدر و فرزند وجود داشت نتوانست دورى هجران پدر را تحمل كند و از يزد آن سوتر رود ، ناگزير در دل شب بر اسب سوار شده برمىگردد ، و تا رسيدن به هرات در هيچ نقطهاى درنگ نمىكند و در حين عبور از شهر هرات مولانا صفى نيز در ملازمت و موافقت ايشان متوجه سمرقند مىشود .
اين سفر در اوايل ربيع الثانى 893 هجرى « 1 » اتفاق افتاده بود .
البته معلوم نيست كه مؤلف رشحات از پيش آماده رفتن بسمرقند بوده و اين آمادگى و حركت با برگشت خواجه محمد يحيى مقارن شده و يا اينكه اصولا مراجعت خواجه محمد يحيى بسمرقند انگيزهاى شده كه شوق لقاى پير و مرشد را در وجود مولانا صفى بيدار و او را براى بار دوم راهى سمرقند كرده است بهر صورت مولانا صفى كه بعزم رفتن ماوراءالنّهر با خواجه همراه شده بود ماجراى اين سفر را چنين بيان مىكند :
با اينكه فقير ، اسب و استر راهوار پرزور داشت تا چهل دختران بيش ، همراهى نتوانست كرد ، براى اينكه خواجه بهغايت تند مىراندند و اسب بسيار از ايشان در راه ماند ، بارها بخاطر گذشت كه به خواجه عرض كنم آن عزيمت مصمم حجاز چه بود و اين مراجعت بسرعت چيست ؟ باز ادب نگاه مىداشتم تا خود اظهار كند ، چون به چهل دختران رسيديم خواجه محمد يحيى گفت من بهغايت تند مىروم و تو از همراهى من به رنج و تشويش مىافتى بايد كه با همراهان من كه شتر دارند به آرامى سفر كنى تا در سمرقند بما برسى و شايد كه از خاطرت بگذرد كه آن عزيمت مصمم چه بود و اين مراجعت بسرعت چرا است ؟ حال اين است كه شبى در يزد ، سفر حجاز جرم كردم بخواب ديدم كه حضرت ايشان آمدند و كفش مرا بجانب سمرقند بگردانيدند ، چون بيدار شدم قلقى و اضطرابى و شوقى و انجذابى به جانب حضرت ايشان در باطن خود
هامش
( 1 ) - رشحات ص 7 و 655