تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 711

مساهمون:

ص٧١١
شيطان از خفتهء گرسنه گريزد . 135 ، سهل تسترى « ص » صوفى آنست كه زمين نسپرد و در زير آسمان نرود . 91 ، حصرى صوفى از مقامات و احوال بر گذشته ، آن‌همه زير قدم وىاند و همه در حال وى جمع‌اند . 568 ، فتح حاجى صوفى نيست مرده و دليست زنده و جانيست سوخته . 431 ، خرقانى صوفى در سفر در حضر است . 156 ، خواجه عبد اللّه انصارى صوفىدل‌ايد و وقت‌ايد و زندگانى كه اگر از صوفى وقت و دل نيكو و فارغ بشود چه بماند ؟ 393 ، خواجه عبد اللّه انصارى صوفى را حال و مقام نبود كه صوفى از احوال و مقامات بر گذشته بود . 264 ، رويم ، سيروانى صوفى را زندگانيست كه آن را مرگ نيست . 131 ، خواجه عبد اللّه انصارى صوفى غير مخلوق است . 628 ، خرقانى صوفى نبود ، ار بود نه صوفى بود . 496 ، معتز صوفى نه در صف عالم است و نه در كنار آدم است و از خاندانيست كه لقب آن عدم است . 631 ، خواجه عبد اللّه انصارى « ط » طلب طريق گذار بر طريقى . 622 ، شبلى طوبى او را كه دوستان او مىجويد ، ارش دوست يافت ، اش نور يافت ، ور در طلب بميرداش شفيع يافت . 136 ، سهل تسترى « ع » عارف اللّه بنه‌پرستد بر موافقت خلق كه وى كاركننده بود بر موافقت خالق . 519 ، عبيد اللّه رازى عارف اوايد كه هيچ‌چيز او را تيره نكند و همه چيز به دو روشن گردد . 91 ، بو تراب عارف نبود كه علم معرفت گويد پيش ابناى دنيا . 320 ، بو بكر وراق عجز از درك دريافت خود يافت است . 164 ، ؟ عجز از دريافت يافت است . 105 ، جريرى عزيزتر خلق چهار تن‌اند : عالمى كه به علم خويش كار كند و عارف كه از سروقت سخن گويد نه از كراسه و آموخته و مريدى كه با او صحبت مىكند به او هيچ تمتع ندارد و قايم به او بىسبب . 354 ، جريرى عشرت وقتى است و صحبت جاويدى . 618 ، ابو لحسين سال به علامات اوليا سه چيز است : تواضع از بزرگ‌منشى و بزرگى حال ، و زهد اندر اندك و انصاف از قوت . 299 ، ابو عبد اللّه سجزى