بقاى تصوف فناى تست درو ، چون فانى شدى به او ، باقى كنند ترا به بقاى ابد ، از بهرا آن را كه هركه فانى شود از حسهاى خود و حظوظ خود باقى شود به مشاهدت مطلوب خود و آن بقاى جاويديست .
479 - 480 ، ابراهيم مولد
به آن پرستم كه سزاست كش پرستم ، مهر او خود از من بارد .
33 ، وهب منبه
به او نه بقدم روند كه به همم روند .
13 ، خواجه عبد اللّه انصارى
به سوزن كوه كندن آسانتر از كبر از دل بيرون كردن .
7 ، بو هاشم صوفى
به نور ايمان اللّه جستن چنان است كه به نور ستاره خورشيد جستن .
164 ، حلاج
به اين كار نرسى تا به ترك علم و عمل و خبر بنهگوئى .
341 ، با يعقوب نهرجورى
« پ » پاداش طاعات فرا چشم آمدن و طلب كردن ثواب منت اللّه فراموش كردن است .
226 ، واسطى
« ت » تا او را بشناختم ، هيچ حق و باطل در دل من نشد .
636 ، با حفص حداد
توحيد به تمييز از غير اللّه بيزار شدن است توحيد خاص در يك رسيدن است ، توحيد خاص خاص در يك به رسيدن است بىپيوستن .
209 ، با حفص
توحيد نه آن بود كه گوئى كه او و تو بى ، توحيد آن بود كه من و تو نبى او بود همه .
331 ، خواجه عبد الله انصارى
توحيد ياديست از حق قايم به حق ، راجع با خلق .
213 ، خواجه عبد اللّه انصارى
تصوف آن است كه ساعتى بنشينى با اللّه بىتيمار .
210 ، جنيد
تصوف اثر اوست به زمين گاه آشكارا كند و گاه پنهان .
419 ، ابن البرقى و ابو جعفر حداد مصرى
[ تصوف ] يگانه داشتن همت و يگانه زيستن از خلق .
207 ، 567 ، بوالحسن سيروانى كهين
تصوف غير مخلوق است نه به نام غير مخلوق است ، نام مخلوق است آن معنى غير مخلوق است و صوفى زنده به آن است .
628 ، خرقانى
[ تصوف ] مراد حق در خلق وى خلق .
385 ، حبشى بغدادى
تصوف يگانگى است .
492 ، خواجه عبد اللّه انصارى
تقوى پرهيز دايم بود و ترس دايم بود .
317 ، خواجه عبد اللّه انصارى
تقوى در دين رويت ايمان است چون آن بشود ايمان ضايع است .
317 ، خواجه عبد اللّه انصارى
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 708
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٧٠٨