سبق نكرد 94 ، در معرفت و يافت هم دوگانگى است . تو كو بودى 95 كه او ترا بود ؟
كى بودى 96 كه او را بودى ؟ عارف چه كرد ؟ درنگرست جز از 97 تو نبودى . راه بگرفت برو از 98 چپ و راست ، او گريخت فرا تو رسيد راست .
31 - او كه خاك شناسد داند كه طلب تو نرويد 99 ، از آب پنداره در خاك طالب يافت تو نرويد 100 :
عرفوا الحق بالحق للحق * من الحق ، فالمنة للحق
وصلوا الحق بالحق للحق * من الحق ، فالمنة للحق
وجدوا الحق بالحق للحق * من الحق ، فالمنة للحق
* * * 32 - شناخت خدا 101 در روع است و روع در ميان قلب است ، كم از سر مويى 102 .
نظر مولى به آن است ، آن هوا كه عرش دروست در آن بنهكويزد 103 كه در آن روع بكويزد 104 .
33 - شناخت دواست 105 :
نور است كه 106 در دل افتد ، از آن عبارت نتوان در دوجهان . او گفته 107 :
كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف ملكا و تعرف 108 ملكا ، ات شناسد ، ات شناسد كت شناسد 109 .
34 - از حق معرفت كس سخن نگفت ، در ميان جان مىبود ، به برگ زبان نمىبود . جان آن را ميدان مىبود 110 ، اما زبان را توان نمىبود .
35 - از ديدار شناخت نيايد ، كه ديدار بر مقدار شناخت آيد 111 .
36 - شيخ الاسلام گفت كه : معرفت صوفيان مى تصنيف كنى و شرح كنى ؟ آن نه مقال است كه در سماع آيد 112 ، تو به جان راه جان او بنهتوان شناخت . آن وقت كه ترا روح نماند و جز از شناخت ، آن 113 وقت او بشناسى .
37 - معرفت به قهر است ، آدم به آن شناخت كه اللّه را ايدر شناخت 114 ، در بهشت بنشناخته بود . به ورمسكيدن و هسكيدن معرفت 115 او بنهتوان شناخت و