تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 636

مساهمون:

ص٦٣٦
10 - با حفص 17 حداد گويد : تا او را بشناختم ، هيچ حق و باطل در دل من نشد . 11 - شيخ الاسلام گفت كه : آن چنان است 18 ، از شناخت او دل به سر نايد 19 . 12 - پيرى از دنيا مىرفت ، او را گفتند : چه آرزو 20 ؟ گفت پيش از آنكه بروم ، ذره‌اى 21 از معرفت . سخن حلاج 22 پسر را در وصيت 23 شب پسين كه : خلق در عبادت مىكوشند 24 ، تو در چيزى كوش كه ذره‌اى از آن مه 25 از عمل ثقلين . گفت 26 آن چيست ؟ گفت : شناخت او 27 . 13 - فرا نورى گفتند كه : اوت به چه بشناخت 28 ؟ گفت : به نقص العزائم 29 . هرچه من سگاليدمى و انديشيدمى ، جز آن آمد 30 ، و هرچه من فرا كرد او تباه كرد 31 . 14 - و فرا جوانمردى گفتند كه : حق به چه بشناختى 32 ؟ گفت 33 : اوم به او بشناخت . 15 - بو زرعهء طبرى شبلى را پرسيد كه : اوت به چه بشناخت ؟ گفت : به آنكه هركه فرا كردم ، او باز كرد 34 ، دانستم كه همه او 35 . 16 - احمد حنبل گويد كه : معرفت نه مخلوق است كه 36 مخلوق به خالق نرسد ، مخلوق به مخلوق رسد . خضر گفت ، عليه السلام 37 ، احمد حنبل را ، رحمه اللّه ، كه سره‌گوئى 38 ، از بهر اين لفظ را . 17 - شيخ الاسلام گفت كه 39 : اول مرد در آشنائى 40 شناخت منت‌ايد 41 ، تا منت او ببينى 42 و سبق او بشناسى . شناخت چيست ؟ چراغ كه مولى به خودى خود فرا خفى تو دارد ، كس و چيزى 43 درين ميان نكويزد 44 . وجوب معرفت را سبب دانم وجود 45 معرفت را نه . 18 - هركه او شناسد كار او باريك 46 ، و هركه نشناسد راه او تاريك 47 . 19 - غايت 48 آن معرفت كه اللّه خلق را ارزانى دارد كه از آن برتر نرسد 49 ، چون مرد به آنجا رسد چنان حيران گردد 50 ، خواهد كه زهره‌ى وى
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 636 | عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )