تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨
كجاست ، معرفت آن است . معرفت كه چيزى ياوم ، معرفت ناجوانمردان است ، معرفت حسبتى ، افتان‌وخيزان است 81 ، و آنكه فزايد و كاهد عاريتى است ، آنكه ترا اسير 82 و مقهور كند ، كار آن است . معرفت كه از آن نشان است ، مبين از آن بيان است 83 ، و بر معروف بهتان است ، و آنكه آن را گويان است 84 ، بر معروف طغيان است . و آنكه زبان از آن ناگوياست 85 ، دوست 86 بر آن معرفت گواست . شناخت اللّه بس عزيز است ، هركجا كه هست آنجا غم نيست 87 ، و ميان مرگ و زندگانى فرق نيست . * * * 26 - معرفت سه است : اصل آن معرفت تقريرى ،
أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ
« 1 » ، معرفت تصديقى معرفت تحقيقى . از معرفت اصل ، عبارت علت است ، معرفت 88 از صحبت مه است ، معرفت خود صحبت است . شناخت او كيمياست ، ار ذره‌اى بر جن و انس او كنند 89 ، همه بار ياوند . 27 - معرفت چيست ؟ اول استقامت دوستى ، غايت آن توحيد . 28 - ولايت در نظر است ، قيمت در صحبت است ، ملك در معرفت است . در خدمت و جهد يافت حق نبود ، يافت او در شناخت است . قرب صحبت در روح سرور است . شفيع فرا او ، اوايد ، راه به او ، اوايد 90 . 29 - حكمت ديده است 91 كه بر آن شىء معرفت بينى ، و معرفت ديده است ( 91 ) كه بران شىء حقيقت بينى ، حقيقت ديده است ( 91 ) كه بران شىء او بينى . 30 - پاداش 92 شناخت او چيست مگر يافت او 93 ؟ عارف به معرفت بر معروف
هامش
( 1 ) قرآن ، اعراف / 172 .