تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
از طبل زدن در قعر چاه ؟ او كه ور دار كردند نه آن بود ، كش زنده كرده بود 107 نظاره‌ى خلق بهانه 108 بود ، و حق بهره‌ى خود با 109 خود برده ، و او كه گفت كه : خورشيد برنيايد 110 مگر به دستورى من ، راست گفت . ار عاجز فرا قادر راه نياود نه شگفت 111 ، و او كه پاى در آفتابه داد 112 ، دشمن ور سر افكند ، ازو در خود نگرست ، يكى ديد ، ور خود نهاد بند 113 . 28 - زنده كردن آن بود كه وقتى 114 طوطكى به مرده بود ، حلاج فرا يكى گفت : خواهى 115 كه وى را زنده كنم ؟ اشارت كرد به انگشت ، وى برخاست زنده . 29 - و وقتى به دكان حلاج بود ، دوست وى بود 116 وى را به كارى فرستاد . گفت : من روزگار وى ببردم 117 ، به انگشت اشارت كرد ور پنبه ، محلوج با يك‌سو شد و دانه با يك‌سو ، به آن وى را حلاج نام كردند 118 . 30 - و وقتى در ديرى رفت 119 به شام ، ايشان چراغ‌ها بسيار 120 برافروزند ، وى گفت : مرا چه دهى تا همه ترا برافروزم تا ترا رنج نرسد 121 ؟ وى به انگشت اشارت كرد ، همه چراغ‌ها برافروخت . 31 - و بو عبد اللّه خفيف گويد كه 122 : در آن سراى كه وى را بازداشته بودند سراى بزرگ بود ، سراى خليفه ، چند فرسنگى ، حلاج بند داشت و طهارت كرد 123 . روستره‌ى وى با ديگر سوى سراى بود 124 وى همچنان از ديگر سوى دست فراز كرد 125 و روستره برگرفت . 32 - و مشايخ را در اين اقاويل است كه گويند كه : نه همه كرامات بود كه تخليط نيز نجات هم بود 126 ، اما از حقيقت خالى نبود . 33 - شيخ الاسلام گفت كه : از حلاج پرسيدند كه توحيد چيست ؟ گفت افراد القدم عن الحدث . 34 - شيخ الاسلام گفت كه : توحيد صوفيان دانى چيست ؟ نفى الحدث و اقامة الازل 127 . 35 - شيخ الاسلام گفت كه : از حبشى بغدادى پرسيدند كه : تصوف چيست ؟