از طبل زدن در قعر چاه ؟ او كه ور دار كردند نه آن بود ، كش زنده كرده بود 107 نظارهى خلق بهانه 108 بود ، و حق بهرهى خود با 109 خود برده ، و او كه گفت كه :
خورشيد برنيايد 110 مگر به دستورى من ، راست گفت . ار عاجز فرا قادر راه نياود نه شگفت 111 ، و او كه پاى در آفتابه داد 112 ، دشمن ور سر افكند ، ازو در خود نگرست ، يكى ديد ، ور خود نهاد بند 113 .
28 - زنده كردن آن بود كه وقتى 114 طوطكى به مرده بود ، حلاج فرا يكى گفت : خواهى 115 كه وى را زنده كنم ؟ اشارت كرد به انگشت ، وى برخاست زنده .
29 - و وقتى به دكان حلاج بود ، دوست وى بود 116 وى را به كارى فرستاد .
گفت : من روزگار وى ببردم 117 ، به انگشت اشارت كرد ور پنبه ، محلوج با يكسو شد و دانه با يكسو ، به آن وى را حلاج نام كردند 118 .
30 - و وقتى در ديرى رفت 119 به شام ، ايشان چراغها بسيار 120 برافروزند ، وى گفت : مرا چه دهى تا همه ترا برافروزم تا ترا رنج نرسد 121 ؟ وى به انگشت اشارت كرد ، همه چراغها برافروخت .
31 - و بو عبد اللّه خفيف گويد كه 122 : در آن سراى كه وى را بازداشته بودند سراى بزرگ بود ، سراى خليفه ، چند فرسنگى ، حلاج بند داشت و طهارت كرد 123 .
روسترهى وى با ديگر سوى سراى بود 124 وى همچنان از ديگر سوى دست فراز كرد 125 و روستره برگرفت .
32 - و مشايخ را در اين اقاويل است كه گويند كه : نه همه كرامات بود كه تخليط نيز نجات هم بود 126 ، اما از حقيقت خالى نبود .
33 - شيخ الاسلام گفت كه : از حلاج پرسيدند كه توحيد چيست ؟ گفت افراد القدم عن الحدث .
34 - شيخ الاسلام گفت كه : توحيد صوفيان دانى چيست ؟
نفى الحدث و اقامة الازل 127 .
35 - شيخ الاسلام گفت كه : از حبشى بغدادى پرسيدند كه : تصوف چيست ؟
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 384
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٣٨٤