تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
الهى ، كسى بر 52 و گمار ، كش دست ببرد ، و پاى ببرد ، و چشم بركشد 53 و بردار كند . آن‌همه با وى ببود به دعاى 54 استاد وى . القصه . 15 - شيخ الاسلام گفت كه : عبد الملك اسكاف ، شاگرد حلاج‌ايد 55 ، صد و بيست سال عمر وى بود 56 ، با شريف حمزه‌ى عقيلى مىبود به بلخ ، از ياران وى بود 57 ، و با پدر من و پير پارسى و بوالحسن 58 طبرى و بوالقاسم حنانه و جز از ايشان 59 ، ياران يكديگر بودند 60 ، و شريف حمزه را پدر من از ايشان همه مه مىداشت 61 . 16 - پدر من گفت 62 كه : عبد الملك اسكاف فرا من گفت كه : وقتى حلاج را گفتم 63 : اى شيخ ، عارف كه بود ؟ گفت : عارف آن 64 بود كه روز سه‌شنبد 65 شش روز مانده از ذىالقعده سنه تسع و ثلاثمائة او را به باب 66 الطاق برند به بغداد . دست 67 و پاى وى ببرند و چشم وى بركشند و نگوسار بردار كنند و بسوزند و خاك وى به باد بردهند 68 . 17 - عبد الملك گفت كه : چشم نهادم ، آن وى بود و آن‌همه كه گفته بود با او بكردند 69 . 18 - شيخ الاسلام گفت : ندانم كه او دانست كه آن وى را 70 خواهد بود ، يا خود چنان مىگفت ، خود او را بود . 19 - و شاگرد الحسين 71 ، شاگرد وى بود ، هيكل نام ، با وى 72 وى را بكشتند ، وى را شاگرد الحسين نام كردند . و بو العباس عطاء را هم به سبب وى بكشتند 73 . 20 - ابراهيم فاتك نيز شاگرد وى بود . ابراهيم گويد كه : آن شب 74 كه حسين منصور را بردار كردند ، اللّه تعالى را به خواب 75 ديدم ، گفتم : خداوندا 76 ، اين چه بود كه با حسين كردى ، بنده‌ى خود 77 ؟ گفت : سر خود بازو وغستم ، با خلق 78 باز گفت . او را عطائى 79 دادم ، رعنا گشت ، خلق با خود خواند . 21 - گويند كه نام ابراهيم فاتك ، احمد بن فاتك است 80 ، ابو الفاتك البغدادى صحب النورى و الجنيد ، و كان الجنيد يكرمه و كان مهجورا و كان ينتمى 81 الى
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 382 | عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )