تا اوليت غرق گردد در بحر وجود . الا كل شىء ما خلا اللّه باطل .
46 - مصطفى ، صلى اللّه عليه و سلم ، نوفاله را نگويد كه باطل ، صد و بيست و چهار هزار پيغامبر را نگويد كه باطل است . آن چيز ديگر است ، آن وقت ديد به عين توحيد ازل افتاده بود ، جز از حق در ديده نامد ، و اين محقق كه من ترا مىگويم كه : جز از يكى نيست ، نه آنست كه همه مشاهدات اوايد ، آن آنست كه نور يافت دل عارف ، اى در آن نور او ديد ، آن نور از همه ديدهورها حجاب بود ، جزاز و نماند ، نور تاويد كه دو گيتى در آن نور گم گشت ، و حق به خودى خود معلوم گشت . بايد كه اين ترا ديدهور شود ، نه علمى ، و نه كسبى ، تا آنگاه حيات شود ، و آن خود نه به تست ، كش به تو عنايت بود و ترا در پذيرد ، نور اعظم در تو تاواند ، تا همه از تو بيفتد و گوم گردد 170 .
47 - توحيد ياديست 171 از حق ، قايم به حق 172 ، راجع با خلق ، قايم نبود مگر به حق 173 . و اين عبارت هم علت است ، لكن 174 مضطر شد 175 به آن ، و عاجز از عين آن 176 ، و معرفت اين هم علت 177 است ، لكن ( 174 ) توحيد به محو آنست .
48 - آن وقت كه لم يكن در سر لميزل شود و باد 178 حقيقت بيهانه 179 ببرد ، درياى ازل بيهانه ( 179 ) غرق كند و تجلى اعظم گويد آب و خاك را كه :
رو آنى كه اول بودى 180 ، صفت صفت از آن تو مىكاهد و از قدس صفت صفت 181 از آن خود به نيابت مىنهد ، تا بيكارى مىشى و بىخبر ، از خويشتن بيگانه مىشى ، تا چنان نازك شىء 182 كه پوست خود برنتابى و با كس 183 نيارامى ، و از كس نياسائى مگر به زرق و دروغ 184 . تن عاريت و دل غربت صفات نفسانى از تو مىستاند پاره پاره ، و صفات روحانى و نعوت 185 قدس به آب قدس شسته و بر حضرت گذرانيده 186 به آن تو مىنهد ،
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ
« 1 » .
49 - چنان گشتند كه بودند 187 ،
ايشان را نه با ايشان نمودند ، و نه با خلق نمودند .
هامش
( 1 ) قرآن ، رعد / 39 .