تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
يكى . 40 - واحد كه بود ؟ تو واحد از عدد و همى درست مىكنى 152 ، از احد مى درست بايد كرد . تو مىگوئى كه : دويم 153 نيست معدود ، رسم هم نيست محدود 154 ، همه اوست شاهد و مشهود 155 . 41 - محقق به رسم ايدر است 156 ، اما در حقيقت نيست . به رسوم هست است 157 ، اما در اصول نيست ، آب و گل برجاست ، اما قيمت 158 آب و گل نه برجاست ، در عدد هست است ، اما درآمد نيست . قيمت در برابر ديو 159 برجاست ، اما در برابر حق نيست . از علقه و نطفه هست است ، از آنجا كه علت و بهانه است ، نيست .
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ
« 1 » . در ديده‌ى علت بين هست است ، اما در ديده‌ى تحقيق و ازل بين نيست . اردو روا بود ، صد هزار روا بود . وحدانيت عدد تباه كرد و فردانيت 160 حدود نيست كرد ، و حقيقت رسوم شست ، و هستى او به حقيقت هيچ هست بنگذاشت . 42 - از حقيقت نه دهن از دهن 161 شنود ، كه روح از روح شنود ، روح هم بهانه 162 ، بلكه حق از حق شنود ، از حق جز از حق 163 نشنود ، به حق جز از حق 164 نگويد ، اما به 165 بهانه مىسازد جاى ، اى من غلام آن جاى ! 43 - هركه از توحيد به خود گفت ، نه از توحيد گفت . توحيد تو ترا اى يگانه 166 ، دوگانگى برگرفت . جان در توحيد شرك است . زبان و دل بيهده 167 ، كى برآيد نيست نابوده با هست بوده 168 ؟ 44 - در توحيد حروف حجاب است . رسوم از معلوم نه نايب است . رسوم در معلوم علت است ، از عين توحيد جز به علت عبارت نتوان . آنچه بيند حق تو ، آنچه گويد آن در ديدار راست است ، و حق در گفتار 169 و علم و سخن نه آنست . 45 - حقيقت آن اوايد ، عبارت نه اوايد ، زبان در آن هيچ‌چيز است و عبارت خجل ، آن نور است از آنجا ، نه كسب است از ايدر . بديهه هيئت است ، ناگاه نگرد
هامش
( 1 ) قرآن ، اسرى / 81 .