بشسته 101 ، مرد توحيد بزدوده .
30 - عبارت بازگويم :
از اشارت آرزومندى ، از حقيقت بىقرارى ، از محبت شوردگى 102 از معرفت پيوستگى ، از توحيد برسيدنى .
31 - هنگام بازگويم :
اهل اشارت كى باشى ؟ كه انس با جنس خود بود 103 . اهل حقيقت كى باشى ؟
كه از زندگانى نفور باشى . اهل محبت كى باشى ؟ كه با جان 104 به جنگ باشى ، اهل معرفت كى باشى ؟ كه با وصال دست در دست باشى . اهل توحيد كى باشى ؟ كه از خويشتن به خويشتن ، خويشتن را گوم 105 باشى .
32 - تاريخ بازگويم :
اشارت از بشارت 106 فا حقيقت . از اصطفاى صفوت فا محبت . از ديدار و مشاهدت فا معرفت . از استغراق حضرت فا توحيد ، از ازل محض فا طمع 107 .
33 - طمع بگويم :
اشارت آن وقت ياوى 108 كه 109 از خود سير آئى . حقيقت آن وقت ياوى 110 كه غير را انكار كنى . محبت آن وقت ياوى ( 110 ) كه مهر از خود برگيرى . معرفت آن وقت ياوى كه از خبر برگذرى 111 . به توحيد كى رسى 112 ؟ كه پاك برسى 113 .
34 - علم عادت شويد 114 ، و معرفت رسم ، و محبت علت ، و حقيقت تفرق ، و توحيد رسوم ، و او جز ازو 115 ، تا آنگاه كه مرد به توحيد صوفيان نرسد از گورى درو شاخى است 116 .
35 - توحيد صوفيان آن است 117 : ديده 118 جز يك 119 نبيند ، دل جز يك ( 119 ) نداند . جز يك 120 در علم نايد 121 ، توحيد صوفيان كه بهغايت رسد ، زبان گنگ گردد ، گر اثرى 122 گوئى زبان ناطق گردد .
36 - در توحيد صوفيان عبارت عدوان است ،
اشارت قربت 123 است ، قصد 124 طغيان است ،
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 210
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٢١٠