ايشان را علمى نشناسم 28 . وى را گفتند : اينجا پيرى است 29 استاد و سرهى ايشان ايد 30 ، وى را علم است و اشارات بيرون 31 علم عالم . وى بيامد و سخن جنيد بشنيد 32 و از وى سؤالها كرد وى جواب بازداد 33 و برخاست شاگرد 34 را گفت كه 35 :
اگر در روى زمين قومىايد كه كلام ما با ايشان برنايد 36 ، ايناناند و علمى كه علم ما رد كند و كم آرد 37 ، علوم اينان است .
8 - عبد اللّه سعيد پرسيد از جنيد كه : توحيد تصوف چيست 38 ؟ جواب داد ، در نيافت 39 . اين سخن بگفت : اثبات القدم 40 و اسقاط الحدث و مهاجرة الاوطان و مفارقة الاخوان و ترك الاعتراض و ترك جميع ما علم و جهل 41 .
گفت : نشان توحيد چيست ؟ گفت : آنچه بود هست كردن و آنچه پس از آن آوردند بيفكندن 42 ، و از خاندان هجرت كردن و از كسان خويش 43 فرا بريدن 44 .
9 - و سئل 45 الشبلى عن التصوف . قال : محو البشرية و تعظيم الربانية .
10 - و قال الشبلى للغلام الخراسانى : يا غلام ، اجهد ان لا تخلو من قديم ، ما لم 46 تزل به قبل ان تكون ما لم تزل 47 .
11 - و قال الحصرى : كن عليك با ولى الامر ، الانفراد 48 ، ثم تزورون الشيوخ من المعارف ، ثم تقفون 49 على التفريد باسقاط الحدثان .
12 - از شيخ بوالحسن 50 سيروانى پرسيدند كه : تصوف چيست ؟ گفت : الافراد و الانفراد 51 ، يگانه داشتن همت و يگانه زيستن از خلق .
13 - و قال شيخ الاسلام ، قدس اللّه روحه 52 . لا يثبت التوحيد الا على قدم القدم ، لا يقدم التوحيد ، الا على قدم القدم .
تذكار اوليت اثر آن است و اطلاع بر قعر 53 توحيد بود او . ياد دار كه او بود ، جز ازو نه 54 به قعر توحيد ديدى : كان اللّه و لم يكن شيئا غيره ، مطالعت اوليت سر همه رشدايد 55 ، معرفت سبق سر همه هدىايد 56 ، وقت تماخره است ، كار از ازل است 57 ، فردا بر تو حجت است ، صوفى به منزل رسيد و برسيد 58 ، از سيل چه نشان دهد كه به دريا رسيد ، ار دريافتى سخن برسيد .
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 207
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٢٠٧