تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
دارد و به آن زيد ، اما به آن 100 ادراك ندارد كه 101 عبارت كند و زبان ندارد كه سخنى 102 گويد از آن به عبارت و كيفيت ، مگر برمز و اشارت 103 . 37 - شناخت و يافت از نهايات 104 اين كار ايد 105 ، از غايت اين سخن نتوان گفت مگر اهل غايات 106 . رمز و اشارت خداوندان آن درياوند 107 . اين كار راست چون باد است ، همه دنيا ازو پرواز آن نشان نه 108 ، از خود برستن يافت او بود . 38 - شناخت مه 109 يا يافت ؟ نه كه يافت . كودكى بود خرد ، عروسى كند ، از سرتاپاى 110 پرزرينه و حلىها ، در آن نداند و نشناسد 111 ، و شاگرد زرگر بود كه حبه‌اى 112 ندارد و در شناخت زرينه موى بشكافد 113 . كدام مه بود ، اينكه دارد و نشناسد يا آنكه شناسد و ندارد ؟ نه ، آنكه دارد 114 . كار دريافت است نه در دانش ، و شناخت بايد كه دارى 115 ؛ اما در آن خطر است كه نشناسى و قيمت ندانى ، از درك 116 ايمن نباشى 117 ، يا اما كه 118 از آن او چيزى دارى يا و ازو چيزى 119 دارى ، او در صفات نهان است و صفات از وى حجاب‌ايد 120 . 39 - يافت چيزى است 121 كه تا يافت نبود خود شناخت نبود 122 . هرجا كه شناخت بود چيزى بود كه يافت بود ، غايت شناخت بود 123 . از هر يافتنى نشان توان 124 ؟ 40 - هركه او چيزى دارد يا جايى 125 دارد ، يا در وقت چيزى دارد ، يافت او داشت است ، اما عبارت را ناتوان است ، از آن پر است ، اما دريافت آن را توان نيست ، و عبارت را زبان نيست 126 . و هركسى كه چيزى دارد از جاى 127 نشان تواند برد . 41 - از يافت حق از نيستى خود نشان دهند و از نيستى 128 نشان نيست . يافت حق پس مرگ و زندگانيست ، در آن نه مرگ 129 بود و نه زندگانى ، نسيم بود 130 ربانى ، قدس بود 131 روحانى ، كار بود جاويدانى 132 ، نه اين جهانى و نه آن جهانى 133 . در شناخت زندگانيست ؛ دريافت ، نه مرگ است و نه زندگانى . نه هيجاى مىبايد 134 شد . 42 - ار نه بهر يافت را ايد ، هيچ جهان نيافريدى 135 ، از بهر آن را آفريد تا او كه او ياود ديگر همه حجاب‌ايد 136 ، كسى كه او يابد ، داند كه يافت . ار وى را پرسند 137 به چه دليل ؟ به آن دليل كه يافت ، ار دليل بازتوانستى 138 نمود پرسنده