بود ، اين لقب برين طريق متعلق است .
وجدتك 76 ، يافت است نه دريافت .
31 - يافت چه بود ؟ يافت آن است كه او ترا مىيابد نه تو او را ، درياو .
يافت 77 آن است كه تو درو غرق بى از آن نتوان يافت 78 . آن زمان توان گفت كه : سر از تو بود ، تو طلب كنى تا ياوى كه خود در عنايت غرق بودى 79 كه از خاك و آب 80 تهى بودى ، او خود ترا بايسته 81 . هبنى وجدتك ، الابيات .
32 - گيرم كه تو به علم بيافت 82 و به علم از تو آگاه شدم ، ميانجى من كه بود به يافت ، كه سامان فر آن نتوان 83 ؟ از يافت و شناخت او نشان نتوان داد . او يافتنى است ، اما نه دريافتنى است .
33 - او از ضد او بتوان شناخت ، از 84 توحيد بيافتم شرك . شرك بشناختن توحيد است ، به ضد بتوان شناخت .
34 - توحيد نه تلقينى است كه يافتنى است ، توحيد و يافت آنست كه او جاى بگيرد 85 و ديگر گسيل كند 86 .
35 - كسى گفت كه فرا من گفتند ، يعنى از اهل غيب : كه شناخت و يافت نه آموختنى است و نه نويشتنى 87 .
36 - شيخ الاسلام گفت : قدس اللّه روحه 88 كه : كس است كه يافت دارد و علم يافت ندارد و كس است كه يافت ندارد و علم يافت دارد 89 و كس است كه يافت دارد و علم يافت دارد 90 . اما او كه 91 علم يافت دارد و يافت ندارد ، مثل او چون با دست ، او را به آن 92 ادراك نيست و قدرت نيست ، ار خواهد جهد و ار خواهد نجهد 93 ، در دست او نهايد ، و جز زان 94 نداند كه باد مىجهد .
او كه 95 يافت دارد و علم يافت ندارد ، مثل او چون شعاع آفتاب است ، او را به آن 96 ادراك نيست و قدرت نيست كه به دست آرد ، آن وى را ملك 97 نيست ، اما در آن نشيند و خسبد و از آن منفعت گيرد 98 ، اما ادراك نبود .
و آنكه يافت دارد و علم يافت دارد ، او 99 چون روح است ، ملك اوست ،
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 167
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص١٦٧