روزى 162 مىرفتم جوانى ديدم شور 163 بود در وى . گفتم : از كجائى اى غريب ، مرا گفت 164 : غريب بود كسى كه بازو 165 مؤانست دارد ؟
بانگ 166 از من برآمد ، بيفتادم و از هوش بشدم . چون باز 167 هوش آمدم ، مرا گفت : چه شدهاى 168 ؟
گفتم : دارو با درد موافق افتاد 169 .
15 - شيخ الاسلام گفت ، كرم اللّه وجهه 170 كه :
خستهء او پيدا بود ،
كسى كه او را ديده بود 171 ، جان در تن او شيدا بود ( 171 ) هركجا 172 كه آرام ياود 173 دشمن آرام شود . كه او 174 وطن غريبانايد 175 ، و مايهى مفلسانايد 176 و همراه بيگانگانيد 177 . وقتى كه كسى ياوى كه 178 بضاعت تو به دست او بود و درد تو با داروى وى 179 موافق بود ، دامن او 180 درواخ دار .
16 - انشدنا لنفسه 181 :
غربتى فيك غربة الغربة * لا فرح 182 دونكم و لا كربة
انت مقامى 183 ، و انت مغتربى 184 * قد طاب فيك المقام و الغربة
و انشدنا ايضا لنفسه :
غربة العالمين غربة جسم * غربتى فيك غربة الروح
الابيات . و ايضا 185 له
الدار آهلة و انت غريب * اعجب بذلك ان ذا لعجيب
كيف السبيل الى الاياب و انت 186 * فى دار المقامة برحت غريب 187
17 - عباد منقرى 188 گويد كه :
عيسى ، عليه 189 السلام ، وقتى در دشت مىرفت ، شب درآمد و باران در استاد 190 ، و عيسى سياح بود ، مىگشتى 191 . وى را نه روا بودى 192 كه شبانروزى 193 در يك جا 194 مقام كردى ، كه 195 پيوسته مىرفتى 196 با يك جامهى مرقع ، سر برهنه و پاى برهنه . عيسى ، عليه السلام ، خواست كه آن شب 197 در پوشش شود 198 از باران