تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 21

مساهمون:

ص٢١
الهى ، مگر خويشتن جويم ، كه در ملكوت تو كم از تاى 123 مويم چراغ آريد 124 كه روز جويم ، من اين بيهوده تا كى 125 گويم ؟ به 126 نيست هست يافتن ، محال است و ناشناخته جوينده بر خود و بال است . به دوگانگى يگانگى جستن ، گوميست 127 ، بسته ماندن 128 در راه طلب شوميست . هرچه جز يكى ، همه هم‌اند ، هست يكيست ، و ديگر ، از نيست كم‌اند . * * * سبحان اللّه ، هرچه مىشناختم ، نبود و هرچه بود ، نشناختم . امروز ، من آن شناخت پنداشته را به آب 129 انداختم . * * * هرچه به من بود ، از 130 من بودم ، امروز گرفتم كه نبود 131 . پس ، نه قطع است و نه وصل 132 و نه زيان است و نه سود 133 ، دانش و كوشش ما 134 - در آتش سبق - حكم بپيمود 135 بايسته را نور آمد ،