الهى ، مگر خويشتن جويم ، كه در ملكوت تو كم از تاى 123 مويم
چراغ آريد 124 كه روز جويم ، من اين بيهوده تا كى 125 گويم ؟
به 126 نيست هست يافتن ، محال است و
ناشناخته جوينده بر خود و بال است .
به دوگانگى يگانگى جستن ، گوميست 127 ، بسته ماندن 128 در راه طلب شوميست .
هرچه جز يكى ، همه هماند ،
هست يكيست ، و ديگر ، از نيست كماند .
* * * سبحان اللّه ،
هرچه مىشناختم ، نبود
و هرچه بود ، نشناختم .
امروز ،
من آن شناخت پنداشته را به آب 129
انداختم .
* * * هرچه به من بود ، از 130 من بودم ، امروز گرفتم كه نبود 131 .
پس ،
نه قطع است و نه وصل 132
و نه زيان است و نه سود 133 ،
دانش و كوشش ما 134
- در آتش سبق -
حكم بپيمود 135
بايسته را نور آمد ،
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 21
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٢١