كه سخت مىآمد 199 . از دور خيمهاى ديد سياه ، روى آنجا داد 200 . چون نزديك آمد ، در آن خيمه زنى بود تنها ، وى برگذشت 201 . روى نهاد و بر كوه 202 رفت . در كنى 203 از آن كوه پاى وى در نرمى آمد ، بنگريست شيرى 204 بود ، بيرون آمد از آن 205 كن . گفت 206 : الهى ، خلق را 207 و سباع را مأوى و وطن 208 بود ، مرا مأوى و وطن 209 نبود . جبرئيل آمد گفت 210 : اللّه سلام مىرساند و 211 مىگويد : آن را كه مأوى و وطن وى من بوم ، وى را وطن نبود جز من 212 .
18 - انشدنا شيخ الاسلام 213 فى آخر قصيده 214 :
اجدك 215 ان مالى بغيرك منزل * ساموت مغتربا بدار مقيم
19 - شيخ الاسلام گفت كه :
آن وقت كه موسى ، عليه 216 السلام ، آن دلو آب بركشيد دختر شعيب 217 را و گوسفندان وى را ، مانده بود و گرسنه و گريخته 218 از فرعون 219 ، پاى 220 ها از خون نعلين شده 221 . به يكسو باز شد ، و 222 ستان باز افتاد و گفت 223 : الهى ، غريبم و درويشم و بيمارم . جبريل آمد و گفت : اللّه سلام مىرساند 224 مىگويد 225 : غريبى ، من وطن تو ، درويشى ، من وكيل تو ، بيمارى ، من 226 طبيب تو .
20 - عزيزى 227 از متقدمان است از مشايخ ذو النون مصرى رحمه اللّه 228 .
شيخ الاسلام گفت ، قدس اللّه روحه 229 كه : ذو النون مصرى 230 به مغرب شد به 231 عزيزى به مسألهاى ، در وى جان آن نيافت .
عزيزى وى 232 را گفت : به من به چه آمدهاى 233 ؟ ار آمدهاى كه علم اولين و آخرين 234 بياموزى ، اين را روى نيست و نهايت نيست كه چيزى آموزى كه خلق آن نداند . اين همه خالق داند . ور 235 آمدهاى كه وى را جوئى 236 ، يعنى در طلب حق ، آنجا كه اول گام برگرفتى ، او خود آنجا بود ، يعنى 237 او 238 از جاى 239 نمىبايد جست ، آنجا كه جوئى و 240 قصد و عزم تو درست باشد و راست ، و چون وى را به تو عنايت بود آنجا با تو است ، يعنى به عنايت و صحبت و نظر و علم .
21 - شيخ الاسلام گفت كه :