درمانده از صحبت تو از اشك حسرت مى لذت ياود . 598
و نيز : 591 ، 606 ، 618 ، 632 ، 639
شهادت برسيدى ، دوستى از آن او مى عرضه كردم . 337
خراز وى را مى بزرگ داشت . 357
خون مىفروشد ، طشت در وى مىنهادم . 547
شيخ عمو و عباس مى فخر كردند به ديدار وى . 567
و آن سخن وى مى اثر كرد در دلها . 597
شيخ الاسلام را مى خوش آمد . 598
فعل امر با « ب » و بدون « ب » به كار رفته است و در مواردى با « مى » ساخته شده است :
تو دعا بكن تا من آمين كنم . 424
گفت بيا بنشين من ترا نگويم كه برو گرد كردار گرد . 455
گفت كجا مىروى گفت به حج . گفت اكنون برو . 472
هركه ازو فا تو سخن گويد بپذير . 484
پس گفت كل كل ، بخور بخور . 539
بدون « ب » :
كسى برو گمار . . . 382
خيز به سر تل توبه شو . 350
وى را از من سلام كن . 474
اى مؤمنه چيزى فرا وى ده . 512
در دهن نه . 608