چون فراز شديم برفته بود ملاح را گفتيم اين يار ما برفت . 359
به سمرقند رفت و آنجا برفت از دنيا . 363
و نيز 392 ، 396 ، 399 ، 400 و . . .
فعل ماضى مطلق در اكثر قريب به اتفاق موارد با « ب » آمده است :
بكشيد ، بدريد ، بيفكند ، بزد ، بيفتاد ، بشكست ، بنشست ، به خفت ، بگفت ، بزيست ، بخواند ، بدميد و . . .
فعلهاى ماضى مركب نيز بيشتر با « ب » و كمتر بدون آن به كار رفته است :
اين بگفت و جان بداد . 338
ديگر روز نماز پيشين بكرد و سر در مرقع فروبرد . 359
وى بانگ بكرد و از هوش بشد . 376
حج بكردند و باز آمدند . 425
سخنى بگفت و بانگى بزد و بيفتاد و جان بداد . 574
زعقهاى بزد و بانگى بكرد و جان بداد . 575
« مى » چه در فعل مضارع و چه در فعل ماضى در بيشتر موارد با فاصله از فعل آمده است :
مىبخواهم رفت وقت بهار ، ترا با خود ببرم . 372
علم آن بود كه مى خداى بايد پرستيد . 419
هركه مىبازگردد از راه مىبازگردد نه از نشان . 439
كجااند اينان كه مى جوانمردان گويند ؟ 473
تو از بام تا چاشتگاه مى دارو و شربت گوارش خورى . 539
اللّه تعالى مىآزادى كند از قومى . 549
اى جوانمرد ، مى وفا خواهند . 549
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة مقدمه 164
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
صمقدمه ١٦٤