است از ذكر نمونه در اينجا پرهيز شد .
افعال « بايستن » و « شايستن » در معنى حقيقى خود در اين كتاب به كار رفته است :
بايستن - گر بايستيد دل موسى و صبر وى قوى گردانيدى صحبت خضر را اما نبايست . 198
يكديگر را به ناز داريد كه آنكه شما را مىبايد هم از شما ببايد . 268
درين برزن برنائيست مطرب ، ار بايد تا وى را بخوانيم . . . شيخ گفت بايد . 579
شايستن - نه يارم گفت كه ترا شايم . 58
گفت چه شدى مگر منادمت ملوك را نشايى ؟ در خلوت كه ملوك خالى بوند در ايشان در مشو مگر كه بشائى . 136
من به تو چون شاد نبم كه بر علم تو مىگذشتم كه شايم كه مرا از اهل توحيد كردى . 140
بو جعفر حفار بغدادى را ديدم ، رنجه شدم كه او نشايست و كراهيت به وى رسيد كه من چرا آمدم . 412
سزيدن - از موارد نادر در اين كتاب صرف « سزيدن » به صورت فعل شخصى « سزيدم » است :
ياد تو بشناختم خاموشى گزيدم ، چون من كيست كه اين مرتبه را سزيدم . 64
فعل « رفتن » به معنى « مردن » جز در بعضى موارد همه جا با « ب » به كار رفته است .
پس با حفص . . . برفته از دنيا . . . و بازو بوده تا برفته از دنيا ، در قديم برفته . . . در آن سال كه يوسف حسين رازى برفته . 346
پيش از ايشان برفته از دنيا در قديم . 348
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة مقدمه 163
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
صمقدمه ١٦٣