تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة مقدمه 142

مساهمون:

صمقدمه ١٤٢
او را عطايى دادم رعنا گشت ، خلق با خود خواند » ( 25 ) آيا خداوند سر خود را بر حلاج تحميل كرده است يا اين پيدا كردن سر عطاى او بوده است به حلاج ؟ اهل بودن و نااهلى حلاج را به داورى ايشان باز مىگذارم و توجه‌شان را به بحث موجز ( ؟ ) حارث محاسبى و آن درويش جلب مىكنم . نقل اين سخنان پير هرات موضوع را روشن‌تر مىكند : ( شيخ الاسلام ) گفت : وى ( - حلاج ) در آنچه مىگفت ناتمام بود . ار وى در آن تمام بودى آن سخن مقام و نفس و زندگانى وى بودى ، كس بر وى منكر نگشتى كه چيزى درمىبايست ، وقت گفت نبود و محرم نبود ؛ كه من سخن مىگويم مه از آنكه او مىگفت و عامه مىباشند اما انكار نمىآرند و آن سخن راز مىبماند ناوغست كه آن كس كه نه اهل آن بود خود درنياود » 25 . غير از مسائل اصولى ديگر مانند پيدا كردن راز بر كسانى كه به قول آقاى جوينى اهليت ندارند و بحث تمامى و ناتمامى و مقام و نفس و زندگانى و سخن گفتن پير هرات ( مهتر از حلاج ) آن هم با عامه كه درين شاهد بيان شده است ، « ناوغست » يعنى ناوغسته - آشكار نشده ، و نه‌وغسته‌يى - آشكار نكرده باشى است . ( در همين صفحه ) و در شاهد زير ناوغسته - آشكار نشده ، پنهان ، پوشيده است : « غيب وى ( - خداوند ) پوشيده ، ازل و ابد ناوغسته . 643 يعنى ازل و ابد پوشيده و پنهان است و بر كسى آشكار نشده است . اما داستان بو جعفر حداد و بو تراب . آقاى دكتر از كجاى اين داستان به اين نتيجه رسيده‌ايد كه بو تراب كه بر سر بو جعفر حداد ( ماندن او بر يقين و شك در نوشيدن آب پس از شانزده روز ) وقوف داشت ، مردى عامى بوده است نه عارف ؟ ! اگر بو تراب عارف نبود بو جعفر حداد عارف بود . اين عارف چگونه راز و سر خويش را براى آن عامى ناعارف پيدا و فاش كرد يا به زعم شما بر او تحميل كرد ؟ و چگونه آن ناعارف پيدا و فاش كرد يا به زعم شما بر او تحميل كرد ؟ و چگونه آن ناعارف پس از شنيدن و فاش شدن سر بو جعفر حداد به او گفت : با جعفر ترا ازين ( - نشستن ميان شك و يقين ) شأنى بود عظيم ؟ 26 از كجاى