تاريخ تصوف است به اين معنى كه تا پيش از شبلى از تصوف و طريقت بر سر منبرها سخنى گفته نمىشد ، ولى او اين كار را با شورى كه داشت انجام داد و پس ازو سخن گفتن از علم تصوف بر سر منابر رواج يافت ؛ و چنان كه همه مىدانند او را براى اين كار مانند حسين منصور بردار نكردند ! چه خوب بود آقاى دكتر درباره وضع اجتماعى صوفيه از جمله سير تحول تدريجى تصوف از سردابهها و خانهها تا سر منبرها و قبول مردم ، به بررسى و تحقيق مىپرداختند تا به يمن همت ايشان برگى از تاريخ مهمترين شاخههاى فرهنگ ما روشن مىشد و مىدانستند كه آن سخن جنيد ستايش و تحسين شبلى است نه نكوهش او .
اما مسئلهى حارث محاسبى و گفتگوى آن درويش با او ، موضوع تصنيف حارث محاسبى است در معرفت ، و سؤال و جواب حارث محاسبى و آن درويش نيز حول « معرفت » است كه خداوند ارزانى مىدارد و نتيجهى آن ديدهورى و آگاهى است بر اسرار حق . در اين گفتگوى ( موجز ) نيز « وغستن » تحميل كردن معنى نمىدهد . و در مورد حلاج و پيدا كردن و گفتن مطالب كتاب استادش ، عمر و عثمان مكى ، بىدستورى استاد با مردمان ، و انكار مردم به او به سبب باريكى سخن و عدم درك مردم از آن ، باز ربطى به تحميل كردن ندارد . در اينجا سخن از سرگذشت حلاج است و بيان سربلند شدن دار ازو ، كه يكى از علل اين امر را نفرين استادش عمر و عثمان مىدانند . سخن گفتن با اهل سخن نيز به بحث تحول تاريخى - اجتماعى عرفان و تصوف بازمىگردد . گفتن راز با اهل راز آشكارا كردن راز نيست ، گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش . اگر معنى تحميل كردن را بپذيريم اين جمله را كه نيز در رابطه با حلاج و سرگذشت اوست چگونه بايد معنى و توجيه كنيم :
« ابراهيم فاتك نيز شاگرد وى ( - حلاج ) بود . ابراهيم گويد كه آن شب كه حسين منصور را بردار كردند اللّه تعالى را به خواب ديدم گفتم : خداوندا ، اين چه بود كه با حسين كردى ، بندهى خود ؟ گفت : سر خود بازو وغستم با خلق باز گفت ،
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة مقدمه 141
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
صمقدمه ١٤١