صفحه 635 - 656 2 - + قدس سره
6 - اصفهانى گفت كه
11 - معرفت به غايت شود آن بر حيرت
14 - شناخت تو به او گواهى شناخت اويست
15 - گفت كه اين بايزيد گفت سرى سقطى گويد كه
16 - حوايج او از خلق به او افتاد و واسطى گويد كه هركه او بشناخت حوايج او ازو و از خلق بيفتاد
17 - و با حفص
18 - كه او چنان است كه از . . .
20 - از آن به
30 - هرچه من مىسگاليدمى و مىانديشيدمى جز آن آمدى
34 - هرجه فرا كردم او باز كرد
36 - « كه » ندارد
38 - رحمه اللّه اى سرهگوى
41 - آيد
42 - او بينى
44 - ميان نكريزد
45 - وجوب معرفت سبب دانم وجوب معرفت را نه
46 - هركه او بشناسد كار او باريك
50 - چون مرد آنجا رسد چنان حيران گردد
54 - 55 - رسد پس وانگرد تا بهجا مىآرد
56 - بر آن گذشته
57 - آن خستى پديد آيد بدانست
60 - فرا ديد نايد ديگر همه بهانه
62 - 64 - ذكر را ملازم بىهموار رقيب ازل بى و كوشان و آن سبق خوى تو . . .
65 - خود يكبار
66 - و هموار شاد به سبق . . .
68 - و آنچه ازو آيد بدان راضى بى
73 - بشناخت به عجز . . . و هركه خود را بشناخت به خطا او را بشناخت به عطا
76 - انواعند
77 - معرفت استدلالى معرفت مزدوران است
78 - معرفت مستخذلان
79 - يعنى عقل و معرفت بهواسطه
80 - گدايان است و معرفت وهمآميز آن متنافران است .
83 - مبين را از آن بيان است
85 - ناگويانست
89 - افكنند همه بار ياوند معرفت اول استقامت دوستى . . .
90 - شفيع فراز و او آيد راه به دو او آيد
91 - ديدهايست
94 - يافت او عارف بر معروف سبق نگيرد
97 - در نگريست جز از
98 - بگرفته برو از
99 - او كى خاك شناسد داند كه طلب تو برويد
100 - يافت نرويد
101 - 102 - شناخت اللّه در ورع است و ورع در ميان قلب است كم از موئى سر
103 - بنهكريزد
104 - در آن ورع بكريزد
106 - نورى است كه
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 963
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٩٦٣