تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 963

مساهمون:

ص٩٦٣
صفحه 635 - 656 2 - + قدس سره 6 - اصفهانى گفت كه 11 - معرفت به غايت شود آن بر حيرت 14 - شناخت تو به او گواهى شناخت اويست 15 - گفت كه اين بايزيد گفت سرى سقطى گويد كه 16 - حوايج او از خلق به او افتاد و واسطى گويد كه هركه او بشناخت حوايج او ازو و از خلق بيفتاد 17 - و با حفص 18 - كه او چنان است كه از . . . 20 - از آن به 30 - هرچه من مىسگاليدمى و مىانديشيدمى جز آن آمدى 34 - هرجه فرا كردم او باز كرد 36 - « كه » ندارد 38 - رحمه اللّه اى سره‌گوى 41 - آيد 42 - او بينى 44 - ميان نكريزد 45 - وجوب معرفت سبب دانم وجوب معرفت را نه 46 - هركه او بشناسد كار او باريك 50 - چون مرد آنجا رسد چنان حيران گردد 54 - 55 - رسد پس وانگرد تا به‌جا مىآرد 56 - بر آن گذشته 57 - آن خستى پديد آيد بدانست 60 - فرا ديد نايد ديگر همه بهانه 62 - 64 - ذكر را ملازم بىهموار رقيب ازل بى و كوشان و آن سبق خوى تو . . . 65 - خود يك‌بار 66 - و هموار شاد به سبق . . . 68 - و آنچه ازو آيد بدان راضى بى 73 - بشناخت به عجز . . . و هركه خود را بشناخت به خطا او را بشناخت به عطا 76 - انواعند 77 - معرفت استدلالى معرفت مزدوران است 78 - معرفت مستخذلان 79 - يعنى عقل و معرفت به‌واسطه 80 - گدايان است و معرفت وهم‌آميز آن متنافران است . 83 - مبين را از آن بيان است 85 - ناگويانست 89 - افكنند همه بار ياوند معرفت اول استقامت دوستى . . . 90 - شفيع فراز و او آيد راه به دو او آيد 91 - ديده‌ايست 94 - يافت او عارف بر معروف سبق نگيرد 97 - در نگريست جز از 98 - بگرفته برو از 99 - او كى خاك شناسد داند كه طلب تو برويد 100 - يافت نرويد 101 - 102 - شناخت اللّه در ورع است و ورع در ميان قلب است كم از موئى سر 103 - بنه‌كريزد 104 - در آن ورع بكريزد 106 - نورى است كه