تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 965

مساهمون:

ص٩٦٥
كردن به طوع 186 - از گفت و شنيدن 187 - نام آن است و ادراك به آن قبول است 188 - در هيچ‌چيز نيست 192 - به هيچ‌چيز حاجت نيست هرچه كرد و كند 198 - موجود به او پيوسته دايم 199 - امر و نهى وى به حكم . . . 202 - بر گفته استوار بر محال قادر 204 - ايشان عالم و اوست عالم و اوست بارى و . . . 207 - + و ان اللّه مع المحسنين 212 - اثر و شواهد 213 - عقل‌اند و حيلت اما نبيت 216 - كه نور تو زبانهء مرا بكشت 217 - آن را ايد و ار تصديق 218 - حقيقت بر محققان 219 - كه كسى باشد 220 - بىواسطه و حق نشناسد 221 - حجاب آيد ازو در من فتاد و گفت 225 -
وَرائِكُمْ
وا منافقان گويند ، « الآية » ندارد 226 - منازل به گورستانى برگذشت 227 - مسكينان برفتند از دنيا و از بهينه چيزى نچشيدند 229 - + آن بهينه شناخت 230 - سخن بود باغ 231 - و مىپنداشتم 232 - 233 - از آن پشيمانم توبه اينست 234 - جز فردانيت 235 - هيچ‌چيز 236 - هيچ‌چيز 237 - از ديدار ايد ديدار جوى كه از شناخت ايد 239 - و محبت عاريتى فرياد 240 - در بيمارى مرگ در چه آرزوئى 242 - « ايد » ندارد 243 - آن از آن بود كه ديده با ازل ناز شود ببيند 244 - كه نه قلم با زبان شود و بشنود كه اگرچه در مسموع درنمانى الخبر حجة . . . 245 - فى حقيقة الحق كحبه فى لجة 246 - « انشدنا الامام لسمنون البغدادى » ندارد 248 - بالعلوم ثم تركتنى 249 - لذذا لا ابصر 250 - يبر زهده 251 - قد نبهرى 253 - ذات است اسقاط پركندگى 255 - صفات او از شواهد 256 - بر 258 - اين معرفت خاضر است از افق حقيقت و حوالى آن و احوال ولايت 262 - و عقل مجال و بازگشتن به اسباب با مسبب 265 - فراست و به بصيرت و حكمت زبان 266 - مىگويد سنريهم آياتنا فى الآفاق سنريكم آياتى تعرفونها 268 - برونهى تا فرا مهر نرسى همه بيكار است و مزدورى 271 - و با بعضى اهل رمت 273 - ميانى 274 - و مقاطعه