تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 960

مساهمون:

ص٩٦٠
53 - « كه » ندارد 55 - و او مجاور حرم مىبود 56 - شيخ جوال‌گر 58 - درويش و مجرد 59 - از اظراف صوفيان 60 - به مكه بود مجاور 64 - از كدام سوى مىآئى 65 - او آيد كه 68 - بر هواى دل نهى الحكاية بطولها 70 - + كه 71 - به آخر عمر به استرآباد 73 - شبى ميزبان نبود . . . 74 - گفت خود گاه‌گاه بود 75 - كه بوالحسن 76 - حى كردى 77 - برگ آن نبود تاسا بگرفت 79 - « پس از آن دعا » ندارد صفحهء 611 - 614 1 - و من طبقة الثالثة ابو المظفر . . . 3 - نام وى جبال بن احمد . . . 4 - بوده است 6 - مىبودى كه وى سخن مىگفتى 7 - شاگرد محمد حامد آيد و شاگرد بو بكر 98 - و پير استاد پير شيخ الاسلام آيد 10 - و او را در معاملت سخن بسيارست و حكايات نيكو و زهد . . . 11 - محمد بن حامد 13 - گويد با مسلمانى نشسته مگس از 15 - كه كسى بودى و گويندگان هرجا بكوشيدند 17 - پدر من گفت اميرجهء سفال‌فروش كژدم از دكان برداشتى و . . . 18 - پدر من هم هيچ جانور بنه‌كشتى كشتى مذهب 20 - مردى را وقت خوش گشت 21 - فرشته خود ديد 24 - لته در وى زد لته به جامه بازداد تا . . . 26 - وقتى اين اميرجهء 28 - فراز دكان 35 - عجوزه را ديدى ايدر فراز آمد 36 - فلان‌كس رفته است به يمن 46 - گفت اين قرابه‌ها 47 - مىفروشى تو دانى 50 - به رباط كرمان 52 - و مستجاب الدعاء و پير شيخ الاسلام آيد 53 - جماعت 54 - سادات بودند خداوندان كرامات چون پير پارسى 56 - محمد بن على الانصارى ، رحمم اللّه 57 - گفته كه 58 - نيكوئى كرد 59 - شيخ الاسلام گفت كه در آسمان و . . . 61 - 63 - مرا كه با محمد عبد اللّه گازر بايندانى را ارادت سفر برخاست به نشابور روزى 64 - در مسجد در رفته بود 66 - كجا مىروى 69 - كرا دوست‌تر مىدارى ازين دو تن 70 - گفت نه آنكه مرا چيزى دهد 73 - كه ترا چيزى دهد آن را ازو با خود مىخواند يعنى دل تو باد كرايد 74 - ترا با وى مىفرستد پس نه اين را