تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 962

مساهمون:

ص٩٦٢
شبلى بودم هر دو تن گويند حسين و عبد اللّه كه مردى پرسيد 19 - سماع مىكند و نمىداند كه چه مىشنود و . . . 21 - ذات شجو صرخت فى فتن 22 - فبكائى ربما 23 - و لئن أشكو فما تفهمها و مصراع دوم بيت آخر چنين است :
فبكت شجوا فهاجت شجتى
25 - 27 - از شيخ الاسلام تا انشا كرد ، ندارد . 28 - ترمدى گفت هاريوكان دور فروبود به اين ترتيب دنبالهء مطالب از اينجا تا صفحهء 630 سطر 10 افتاده است . صفحهء 630 - 633 11 - هريوكان دور فروبود 13 - در مجلس او نعره زدى 14 - در برابر او نعرهء باززدى 16 - « كه » ندارد 17 - الا تكرما 18 - گفت دوزخ آن را آفريده‌اند تا سرد جان ما درآيد 20 - 21 - در علم تصوف بهشت به مكر آفريده‌اند تا هركه به او نرسد در بهشت آويزد 22 - تو حاصل نگاه دار يا آنكه او نياود 23 - مشغول ماند 26 - هل ابصرتما و سمعتما 27 - يمشى على عبد 29 - اصوتك 32 - و همو گويد طلب خوش‌تر از يافت 34 - همه خوارى و زلت فما فى جمع الاصطلام 36 - و گفت كه حق ايدرست تا عارف انوست 37 - « است » ندارد 38 - 39 - صوفى نه صف علمست و در كفار آدم است 40 - و از خاندان است كه لقب آن عدم است 42 - 43 - نه او از آن و نه آن ازو نام آن برو نام بهانه است برو 44 - و انك ازين كار بوى نيافت 46 - و تلبيس بهانهء تقديس دربار او نهادند 50 - اذ ليس 51 - يقوا العاشق مسكين 53 - رايتك فاستهيتك . . . - دوستى به ملامت و به انكار منكران آب دهند و در كوى غيرت بپرورند و از كشته و بىديت خواهند . . . 56 - ار هركه رد مىكنند برودى و بازنيايدى ميدان خالى ماندى شيخ الاسلام گفت . . . ناز است بازآى كه اين قصه . . . 58 - در مسجد دار الخليفه 59 - « مى » ندارد 61 - 63 - مرا گويند لا لبيك همان مىگفت كه نيارم گفت وقت رفتن آمد 64 - به سر شود 67 - برآورد گفت 69 - كافر شدن به خود خانهء كورفيدن است 70 - به او و وفاى در دوستى به رفتن است