تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 959

مساهمون:

ص٩٥٩
26 - « كه » ندارد 27 - از پير است و از پسر نه از . . . 28 - كه ارنه از بزرگى پدر وى آيد 29 - پسر وى كى فرا ديد آيد 30 - پدر اوست 31 - مىآيد در زبانهاى خلق 32 - گرفته آيد 33 - بو الحسين ترضى بوده 34 - طرز 35 - شيخ درويشان را و اصحاب وى با ادب و صيانت 37 - طرزى ديدم 40 - نگر نه ايد 42 - مفتون ثناى خلق 43 - خلق ترا بستايند مفتون نه بى و كه نعمت بر تو بگشايد 45 - با من بودند 48 - و گفتم كه 49 - 50 - گفت متأهلانند گفت مكتسبانند 52 - هركس 53 - و ساعتى باشند و آنگه بپراكنند 54 - شيخ عمو گفتم شيخ عمو گفت كه اصحاب بو عبد اللّه دونى 55 - بو الحسين طرزى 57 - افزونى نه زئيم 58 - پيوسته ما از يكديگر صفحهء 606 - 609 1 - شيخ بو الحسين سركى 3 - باد سموم برخاست بو الحسين گفت 4 - + است 5 - به سلامت برويد 8 - گفت زنده وى را شربتى آب نداد و مرده فرا آب . . . 9 - روزى بو الحسين به مكه گفت 10 - بودم در مسجد حرام از درويشى . . . 11 - چند گوييد درويشى 12 - به ديوار نويسند 14 - و نه سر كس كه مىگويد كه درويشم 17 - مى برون نهد 18 - براكندند 19 - 20 - وقت عمره ماند شيخ بو الحسين 21 - نماز كرد و جماعت همه حاضر بودند 23 - هريك 24 - خوانده بود گفت ناحقى نگفتى 26 - يار مىبودند اكنون بازآمدى 27 - به قول سفيه چند گفت 28 - « من » ندارد 30 - در راه آيتى چند قرآن برخواندمى 31 - ايشان برحق بيد و خواهيد بر باطل 32 - من دل خود را دوا كردم 33 - + كه فراغت دل 34 - دريغ بود كسى را كه دلى بود 35 - ساخرى او آيد كه آن مرد . . . 36 - مصطفى عليه السلام 40 - گفته بود تو از چه 41 - مرا گفت مهمانى است بس بدخو وى را به خانه برو سير كن 42 - + و 43 - وقتى در مكه تنگى افتاده بود . . . 44 - دادند تا حال فراخ‌تر شد و بر . . . 45 - آن شب به طيبت 46 - فرا صوفيان گفته نه بحليد 47 - از چندگاه فرا من نگفتند 48 - « احمد » ندارد 49 - او را گفتند چرا تنها نان . . . 50 - مىپسندى درد من نه 51 - از آن‌وقت باز فرا تنها . . .