26 - « كه » ندارد
27 - از پير است و از پسر نه از . . .
28 - كه ارنه از بزرگى پدر وى آيد
29 - پسر وى كى فرا ديد آيد
30 - پدر اوست
31 - مىآيد در زبانهاى خلق
32 - گرفته آيد
33 - بو الحسين ترضى بوده
34 - طرز
35 - شيخ درويشان را و اصحاب وى با ادب و صيانت
37 - طرزى ديدم
40 - نگر نه ايد
42 - مفتون ثناى خلق
43 - خلق ترا بستايند مفتون نه بى و كه نعمت بر تو بگشايد
45 - با من بودند
48 - و گفتم كه
49 - 50 - گفت متأهلانند گفت مكتسبانند
52 - هركس
53 - و ساعتى باشند و آنگه بپراكنند
54 - شيخ عمو گفتم شيخ عمو گفت كه اصحاب بو عبد اللّه دونى
55 - بو الحسين طرزى
57 - افزونى نه زئيم
58 - پيوسته ما از يكديگر
صفحهء 606 - 609 1 - شيخ بو الحسين سركى
3 - باد سموم برخاست بو الحسين گفت
4 - + است
5 - به سلامت برويد
8 - گفت زنده وى را شربتى آب نداد و مرده فرا آب . . .
9 - روزى بو الحسين به مكه گفت
10 - بودم در مسجد حرام از درويشى . . .
11 - چند گوييد درويشى
12 - به ديوار نويسند
14 - و نه سر كس كه مىگويد كه درويشم
17 - مى برون نهد
18 - براكندند
19 - 20 - وقت عمره ماند شيخ بو الحسين
21 - نماز كرد و جماعت همه حاضر بودند
23 - هريك
24 - خوانده بود گفت ناحقى نگفتى
26 - يار مىبودند اكنون بازآمدى
27 - به قول سفيه چند گفت
28 - « من » ندارد
30 - در راه آيتى چند قرآن برخواندمى
31 - ايشان برحق بيد و خواهيد بر باطل
32 - من دل خود را دوا كردم
33 - + كه فراغت دل
34 - دريغ بود كسى را كه دلى بود
35 - ساخرى او آيد كه آن مرد . . .
36 - مصطفى عليه السلام
40 - گفته بود تو از چه
41 - مرا گفت مهمانى است بس بدخو وى را به خانه برو سير كن
42 - + و
43 - وقتى در مكه تنگى افتاده بود . . .
44 - دادند تا حال فراختر شد و بر . . .
45 - آن شب به طيبت
46 - فرا صوفيان گفته نه بحليد
47 - از چندگاه فرا من نگفتند
48 - « احمد » ندارد
49 - او را گفتند چرا تنها نان . . .
50 - مىپسندى درد من نه
51 - از آنوقت باز فرا تنها . . .
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 959
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٩٥٩