23 - مىكردى
24 - مىگفتى آخر گفتى با يكى شىء با يكى شىء ليس كمثله شىء يفنى ما بقى شىء
28 - جوان و سگ كه ديد كه گفتند كار به نماينده است . . .
31 - خرقانى بجاى و محمد
32 - فرستادى كه وى شما را سودتر دارد از خرقانى كه خرقانى
34 - مريد ازو بهره كم يافتى مگر منتهى
40 - جز زو حجابند ازو همه هم ايد
42 - روزى بو عبد اللّه خيامى در شيخ بو العباس قصاب آمد
43 - و شيخ بو العباس چيزى بگفت
45 - + و
47 - برنشستم بر درويشى دعوىام نيستى هركه
48 - جوانمردى
49 - شيخ الاسلام گفت وى آن از آن گفت كه . . .
51 - كه كاهكاه بو الفارس
52 - كس فرستادى شيخ بو العباس گفت اينجا قحط افتادست
53 - شيخ سيبى آنجا فرستادى
54 - باران آمدى و قحط برخاستى
صفحه 376 - 378 1 - بو العباس شريح
2 - از بزرگى او و فقيه
4 - عمر بن شريح
6 - بو العباس شريح
7 - گوسپندان بكشد
8 - گفت انك بداند كه بر وى كه . . .
11 - مرا مشغول كردند ار چنان است كه خواهيد شما را روزى مجلس بنهم خاص و سخن
12 - دل بود و آن عصا نظر بود و . . .
بود
14 - امام بوده بوى صحبت داشته با بوالقاسم رازى و بابلوسى بوده از بو الحسين نورى حكايت كند
19 - و نمانده از وى مگر . . . مردى وى را گفت
20 - لا اعلم الا ان
21 - الاسرار فجعلها و اعرض عن الصفات فمحقها
22 - + للنورى
23 - ترتيب ابيات چنين است :
غربنى شردنى * ازعجنى عن وطنى
حتى اذا غبت بدا * و ان بدا غيبنى
أ هكذا صيرنى * فقر فقار الدمن
واصلنى حتى اذا * يقول ما تشهد ما
و اشهد او تشهدنى
24 - كه وقتى نورى از سفر دراز . . .
25 - فقر فقار الدمن
27 - « يقول ما تشهد لا اشهد او يشهدنى » ندارد
28 - مىگوئى فرا ديد نه بىنايم مگر . . .
30 - گريخت كه درآمده بود با خود گفت چندان
32 - با الحسن
33 - دريغ ايد كه كسى در تو
35 - كنيت او ابو حامد از اصحاب