تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 922

مساهمون:

ص٩٢٢
23 - مىكردى 24 - مىگفتى آخر گفتى با يكى شىء با يكى شىء ليس كمثله شىء يفنى ما بقى شىء 28 - جوان و سگ كه ديد كه گفتند كار به نماينده است . . . 31 - خرقانى بجاى و محمد 32 - فرستادى كه وى شما را سودتر دارد از خرقانى كه خرقانى 34 - مريد ازو بهره كم يافتى مگر منتهى 40 - جز زو حجابند ازو همه هم ايد 42 - روزى بو عبد اللّه خيامى در شيخ بو العباس قصاب آمد 43 - و شيخ بو العباس چيزى بگفت 45 - + و 47 - برنشستم بر درويشى دعوىام نيستى هركه 48 - جوانمردى 49 - شيخ الاسلام گفت وى آن از آن گفت كه . . . 51 - كه كاه‌كاه بو الفارس 52 - كس فرستادى شيخ بو العباس گفت اينجا قحط افتادست 53 - شيخ سيبى آنجا فرستادى 54 - باران آمدى و قحط برخاستى صفحه 376 - 378 1 - بو العباس شريح 2 - از بزرگى او و فقيه 4 - عمر بن شريح 6 - بو العباس شريح 7 - گوسپندان بكشد 8 - گفت انك بداند كه بر وى كه . . . 11 - مرا مشغول كردند ار چنان است كه خواهيد شما را روزى مجلس بنهم خاص و سخن 12 - دل بود و آن عصا نظر بود و . . . بود 14 - امام بوده بوى صحبت داشته با بوالقاسم رازى و بابلوسى بوده از بو الحسين نورى حكايت كند 19 - و نمانده از وى مگر . . . مردى وى را گفت 20 - لا اعلم الا ان 21 - الاسرار فجعلها و اعرض عن الصفات فمحقها 22 - + للنورى 23 - ترتيب ابيات چنين است :
غربنى شردنى * ازعجنى عن وطنى حتى اذا غبت بدا * و ان بدا غيبنى أ هكذا صيرنى * فقر فقار الدمن واصلنى حتى اذا * يقول ما تشهد ما و اشهد او تشهدنى
24 - كه وقتى نورى از سفر دراز . . . 25 - فقر فقار الدمن 27 - « يقول ما تشهد لا اشهد او يشهدنى » ندارد 28 - مىگوئى فرا ديد نه بىنايم مگر . . . 30 - گريخت كه درآمده بود با خود گفت چندان 32 - با الحسن 33 - دريغ ايد كه كسى در تو 35 - كنيت او ابو حامد از اصحاب