78 - سر خود با او ز زغستم با خلق
80 - گويند نام ابراهيم فاتك . . .
81 - الجنيد مكرمه و كان مهجورا . . .
82 - فاتك بو سعيد من مشايخ الشام من
83 - + كه
84 - آن حلاج را نقص است و . . .
86 - اگر وى در آن تمام بودى و در انصاف
87 - باهل سخن
88 - كه چون نه با اهل آن گوئى
89 - باشى ترا
91 - آن مقام و
94 - بماند ناوغسته كه آن كس
102 - و خبر بقاى خود و بقاى حق
103 - روزنامههاى وى اين فصل
106 - و به حق زنده بود شريعت
107 - انك بردار كرده بودند نه او بود كش زنده كرده بود
111 - راه نيابد چه شگفت
113 - در خود نگريست يكى ديد ور . . .
114 - وقتى طوطك
116 - به دكان حلاج دوست وى وى را
117 - بردم
118 - اشارت كرد در پنبه محلوج . . .
119 - وقتى در ديرى . . .
120 - چراغهاى بسيار
121 - مرا چه دهى ترا برافروزم تا ترا رنج نرسد
122 - « كه » ندارد
123 - سرائى بزرگ بود سراى خليفه جنك فرسنگى . . .
125 - كرد و روى ستره . . .
126 - و مشايخ را در من اقاويل است كه گويند كه همه كرامات بود و گويند تخليط نير نجات هم بود .
127 - افراد القدم الى نفى الحدث و اقامة الازل
128 - كه توحيد چيست گفت مراد وى در خلق وى وى خلق
129 - « هو » ندارد
130 - من مشايخ بحراد بين من متقدمى مشايخهم
131 - للحلاج
133 - و قال
134 - التوحيد ينطق عن . . .
136 - و قال
137 - فكان
138 - و قال
139 - و قال
140 - لا يعرضه شىء
142 - فلا يعوج حتى يصل
146 - بر وى سازند و به بهانهء او را تعبيه كنند
147 - ازو باز پيدا بود
150 - به برو به جود خويش
152 - كه آنكه اول
154 - للحلاج
155 - و يحل
161 - سيرت او نبسندم
163 - سيرت و ظاهر وى ظاهر
167 - پسر حسين منصور حلاج كه شب پدر را گفتم . . .
170 - ذرهاى از آن مه و به كه عمل ثقلين
صفحه 391 - 394 1 - كاه كلاه
3 - به سفر رفته بودند
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 924
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٩٢٤