تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 924

مساهمون:

ص٩٢٤
78 - سر خود با او ز زغستم با خلق 80 - گويند نام ابراهيم فاتك . . . 81 - الجنيد مكرمه و كان مهجورا . . . 82 - فاتك بو سعيد من مشايخ الشام من 83 - + كه 84 - آن حلاج را نقص است و . . . 86 - اگر وى در آن تمام بودى و در انصاف 87 - باهل سخن 88 - كه چون نه با اهل آن گوئى 89 - باشى ترا 91 - آن مقام و 94 - بماند ناوغسته كه آن كس 102 - و خبر بقاى خود و بقاى حق 103 - روزنامه‌هاى وى اين فصل 106 - و به حق زنده بود شريعت 107 - انك بردار كرده بودند نه او بود كش زنده كرده بود 111 - راه نيابد چه شگفت 113 - در خود نگريست يكى ديد ور . . . 114 - وقتى طوطك 116 - به دكان حلاج دوست وى وى را 117 - بردم 118 - اشارت كرد در پنبه محلوج . . . 119 - وقتى در ديرى . . . 120 - چراغ‌هاى بسيار 121 - مرا چه دهى ترا برافروزم تا ترا رنج نرسد 122 - « كه » ندارد 123 - سرائى بزرگ بود سراى خليفه جنك فرسنگى . . . 125 - كرد و روى ستره . . . 126 - و مشايخ را در من اقاويل است كه گويند كه همه كرامات بود و گويند تخليط نير نجات هم بود . 127 - افراد القدم الى نفى الحدث و اقامة الازل 128 - كه توحيد چيست گفت مراد وى در خلق وى وى خلق 129 - « هو » ندارد 130 - من مشايخ بحراد بين من متقدمى مشايخهم 131 - للحلاج 133 - و قال 134 - التوحيد ينطق عن . . . 136 - و قال 137 - فكان 138 - و قال 139 - و قال 140 - لا يعرضه شىء 142 - فلا يعوج حتى يصل 146 - بر وى سازند و به بهانهء او را تعبيه كنند 147 - ازو باز پيدا بود 150 - به برو به جود خويش 152 - كه آنكه اول 154 - للحلاج 155 - و يحل 161 - سيرت او نبسندم 163 - سيرت و ظاهر وى ظاهر 167 - پسر حسين منصور حلاج كه شب پدر را گفتم . . . 170 - ذره‌اى از آن مه و به كه عمل ثقلين صفحه 391 - 394 1 - كاه كلاه 3 - به سفر رفته بودند
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 924 | عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )