ابو عثمان
37 - بلخى را ديده و رفيق وى بوده
39 - احمد سرى از ابو عثمان
40 - « است » ندارد
41 - + و گفت
42 - لعجزه فيصح و يتحرك فى اول السماع
46 - + و اللّه اعلم بالصواب
صفحهء 380 - 386 3 - فارس بود
5 - كه او را به سببى نام حلاج كردند
6 - و صحبت داشته با جنيد
7 - آيد
8 - و جز ايشان
10 - و پنهان به مرو آمد وى را
11 - در كار او
12 - محقق بوده و موحد
13 - شيخ الاسلام گويد كه مشايخ در كار او . . .
16 - ديگر وى را كس از مشايخ بنهپذيرد
20 - آن كس كه وى را پذيرد دوستتر دارم كه رد كند
22 - گفت همين پرسيدم استاد خود از عبد اللّه خفيف
23 - + للحلاج
25 - انطرق
27 - قد نحلت طوالع هرات
29 - و له ثلاثة ابيات .
مصراع دوم :
ما اليه من المسالك الطرق
30 - 31 - هركس بگفت و ضعفا حمل كرد
33 - همه دعاى وى
34 - شبانروزى هزار ركعت نماز - مىگزارد
36 - روز وى را بكشتهاند
37 - « كه » ندارد
38 - به سبب مسئلهء الهام وى را بكشتهاند . . . بر وى كه مىگفتند اين كه . . .
41 - آنكه وى را بكشته بود يعنى فرمود گفت او دعوى پيغمبرى مىكرد و اين . . .
42 - شبلى گويد من
46 - تفسدها كرام چوبدار است كه به تو چرب كند
47 - و آنچه افتاد او را به دعاى . . .
جز وى تضيف
50 - درنيافتند منكر گشتند
53 - كش دست و پاى ببرد و چشمش بركشد
55 - آيد
58 - و پير فارسى و بوالحسن
59 - و جز ايشان
65 - سهشنبه
66 - شش روز از ماه ذىالقعده مانده سنه تسع و ثلاثمائة به باب
67 - به بغداد و دو دست
68 - و پاى ببرند و چشم وى بركشند و نگونسار بردار كنند و بسوزانند و خاك وى به باد دهند
69 - عبد الملك گفت چشم نهاده بودم آن وى بود آنهمه كه گفته بود با وى بكردند
70 - آن ورا
71 - 72 - و شاگرد او را بود هيكل نام وى را بكشتند