تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 923

مساهمون:

ص٩٢٣
ابو عثمان 37 - بلخى را ديده و رفيق وى بوده 39 - احمد سرى از ابو عثمان 40 - « است » ندارد 41 - + و گفت 42 - لعجزه فيصح و يتحرك فى اول السماع 46 - + و اللّه اعلم بالصواب صفحهء 380 - 386 3 - فارس بود 5 - كه او را به سببى نام حلاج كردند 6 - و صحبت داشته با جنيد 7 - آيد 8 - و جز ايشان 10 - و پنهان به مرو آمد وى را 11 - در كار او 12 - محقق بوده و موحد 13 - شيخ الاسلام گويد كه مشايخ در كار او . . . 16 - ديگر وى را كس از مشايخ بنه‌پذيرد 20 - آن كس كه وى را پذيرد دوست‌تر دارم كه رد كند 22 - گفت همين پرسيدم استاد خود از عبد اللّه خفيف 23 - + للحلاج 25 - انطرق 27 - قد نحلت طوالع هرات 29 - و له ثلاثة ابيات . مصراع دوم :
ما اليه من المسالك الطرق
30 - 31 - هركس بگفت و ضعفا حمل كرد 33 - همه دعاى وى 34 - شبانروزى هزار ركعت نماز - مىگزارد 36 - روز وى را بكشته‌اند 37 - « كه » ندارد 38 - به سبب مسئلهء الهام وى را بكشته‌اند . . . بر وى كه مىگفتند اين كه . . . 41 - آنكه وى را بكشته بود يعنى فرمود گفت او دعوى پيغمبرى مىكرد و اين . . . 42 - شبلى گويد من 46 - تفسدها كرام چوب‌دار است كه به تو چرب كند 47 - و آنچه افتاد او را به دعاى . . . جز وى تضيف 50 - درنيافتند منكر گشتند 53 - كش دست و پاى ببرد و چشمش بركشد 55 - آيد 58 - و پير فارسى و بوالحسن 59 - و جز ايشان 65 - سه‌شنبه 66 - شش روز از ماه ذىالقعده مانده سنه تسع و ثلاثمائة به باب 67 - به بغداد و دو دست 68 - و پاى ببرند و چشم وى بركشند و نگونسار بردار كنند و بسوزانند و خاك وى به باد دهند 69 - عبد الملك گفت چشم نهاده بودم آن وى بود آن‌همه كه گفته بود با وى بكردند 70 - آن ورا 71 - 72 - و شاگرد او را بود هيكل نام وى را بكشتند
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 923 | عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )