تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 918

مساهمون:

ص٩١٨
استلقيت 39 - و قال 40 - و قال 42 - و كفافا فارغا و تذهب النفس حيث سنا 43 - بو الحسين 44 - در صحرا مسجد در ميان برف 49 - خواستى كه دست من بسوختى و . . . نگريست 50 - « لغيرك » به جاى « بغيرك » در مصراع دوم بيت اول 52 - « كه » ندارد 53 - گفتند خواهى 54 - بينى 55 - به سر تل بوته 56 - بر سر كوه بوته 57 - ديدم ميان برف نشسته مربع و چند سپهر سبز گرد . . . 59 - در ميان عرق غرق بود و آرند 62 - وقتى كسى وى را ديد . . . 64 - يا ابا اسحاق اندر چه مىنشينى 65 - ار ملوك دينى دانندى كه من ايدر فرا درم 66 - آمدندى 67 - وقتى بر سر سجاده نشسته بود كسى 68 - و مشتى درم 70 - فروكرد برخاست 71 - كلانيد 75 - آن كس گويد هرگز به عز وى 76 - برمىجيدم از زمين 81 - نديدم به آن هيبت و شكوه . . . گوئى كه شيرى 82 - ناگاه فرا از آن رهى . 85 - هربار 87 - و هربار غسلى كرده 89 - ميان آب برفت 90 - « و قدس روحه » ندارد 91 - 92 - هزار درم رسيد ميراث آن‌همه را 93 - و از وجد با علم وى را 94 - كه كردم 96 - برخواست و به 98 - يافتم برپاشيدم ده درم 102 - بر دست وى داد گفت 104 - كه با جهل نيفتاد 105 - شيخ الاسلام گفت كه پدر من بو المظفر ترمدى 106 - بايد داد 107 - 108 - گفت آن خويش و آن من گفت آن من چند است 109 - گفت از دويست درم 111 - از دويست درم در ويست و پنج درم ببايد داد گفت آن دويست درم خود دانم اين پنج درم چيست 112 - آن دويست درم كه دارى بدهى و پنج ديگر وام كنى و بدهى صفحهء 354 - 355 1 - الثانية 3 - « رحمه اللّه » ندارد 4 - 6 - و گفته‌اند كه نام جريرى عبد اللّه بن يحيى بود و از شيخ الاسلام اين شنيدم 7 - 8 - بر جاى او جريرى را بنشاندند 10 - از علما با مشايخ قوم صحبت داشته 11 - و جزو