استلقيت
39 - و قال
40 - و قال
42 - و كفافا فارغا و تذهب النفس حيث سنا
43 - بو الحسين
44 - در صحرا مسجد در ميان برف
49 - خواستى كه دست من بسوختى و . . .
نگريست
50 - « لغيرك » به جاى « بغيرك » در مصراع دوم بيت اول
52 - « كه » ندارد
53 - گفتند خواهى
54 - بينى
55 - به سر تل بوته
56 - بر سر كوه بوته
57 - ديدم ميان برف نشسته مربع و چند سپهر سبز گرد . . .
59 - در ميان عرق غرق بود و آرند
62 - وقتى كسى وى را ديد . . .
64 - يا ابا اسحاق اندر چه مىنشينى
65 - ار ملوك دينى دانندى كه من ايدر فرا درم
66 - آمدندى
67 - وقتى بر سر سجاده نشسته بود كسى
68 - و مشتى درم
70 - فروكرد برخاست
71 - كلانيد
75 - آن كس گويد هرگز به عز وى
76 - برمىجيدم از زمين
81 - نديدم به آن هيبت و شكوه . . . گوئى كه شيرى
82 - ناگاه فرا از آن رهى .
85 - هربار
87 - و هربار غسلى كرده
89 - ميان آب برفت
90 - « و قدس روحه » ندارد
91 - 92 - هزار درم رسيد ميراث آنهمه را
93 - و از وجد با علم وى را
94 - كه كردم
96 - برخواست و به
98 - يافتم برپاشيدم ده درم
102 - بر دست وى داد گفت
104 - كه با جهل نيفتاد
105 - شيخ الاسلام گفت كه پدر من بو المظفر ترمدى
106 - بايد داد
107 - 108 - گفت آن خويش و آن من گفت آن من چند است
109 - گفت از دويست درم
111 - از دويست درم در ويست و پنج درم ببايد داد گفت آن دويست درم خود دانم اين پنج درم چيست
112 - آن دويست درم كه دارى بدهى و پنج ديگر وام كنى و بدهى
صفحهء 354 - 355 1 - الثانية
3 - « رحمه اللّه » ندارد
4 - 6 - و گفتهاند كه نام جريرى عبد اللّه بن يحيى بود و از شيخ الاسلام اين شنيدم
7 - 8 - بر جاى او جريرى را بنشاندند
10 - از علما با مشايخ قوم صحبت داشته
11 - و جزو
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 918
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٩١٨