صفحهء 337 - 339 1 - با يعقوب مرأبل
4 - بوده
5 - بو الحسين مزين گفت
7 - در وى شدم مرا گفتند از
8 - وى سپر در تو آرد
9 - كه به تو در نگرد
10 - بر بالين او
12 - تشهد
13 - شهادت گفت به عزت
15 - پردهء عزت او مىآيد
16 - خود او آيد
18 - به روزگارى مىگفتى كه كرآنى چون
19 - برسيدى و دوستى از آن او . . .
20 - « كه » ندارد
21 - مىسوخت
22 - + و
23 - طاقى رحمه
24 - وى گفت
25 - او عرضه مىكنند
26 - گوى كه من
28 - شهادت عرضه مىكردند وى از آن . . .
30 - « چون » ندارد
37 - + ده
39 - پرسيدند گفت ملال از سبب به اين ترتيب يك سطر و نيم افتاده است
43 - و از شبلى پرسيدند گفت
46 - مريد ؟ ؟ ؟ ببغداد
47 - شيخ الاسلام گفت نام وى يوسف حمدان است استاد
48 - آيد
49 - مشايخ آيد سيد
51 - كه او گفته
54 - به تكلف او سكست
55 - و هركه سخن هروقت
56 - ترسى
57 - « كه » ندارد
58 - و گفت سخنان اين طايفه نه كلاماند چون
59 - چون حيات آن مىبرد تا به - آنجا مىخيزد
61 - و گفت كه
62 - به شرط اسفاع
صفحهء 341 - 343 2 - ابو يعقوب النهرجورى
4 - و عمرو بن عثمان مكى شاگرد بو عثمان سوسى به مكه
11 - بكنى
14 - ناتوانم و به خود در آنم . . .
16 - + النهرجورى
17 - و قال ايضا
18 - العلم فى وطا للعذر عندك لى حتى التقيت فلم تعدل و لم تلم
22 - با محبره
25 - بنويس از من
26 - + للنورى
28 - على اوراق جدد
29 - مستنبط الورى
31 - يكاثف
32 - الى كم ترى
33 - گفت كه با يعقوب مىدانى
35 - از بغداد بحلى خواستن را
36 - داشته بود است در زمين كسى
40 - « وى » ندارد
طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 916
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٩١٦