تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الصوفية ( فارسي ) — صفحة 916

مساهمون:

ص٩١٦
صفحهء 337 - 339 1 - با يعقوب مرأبل 4 - بوده 5 - بو الحسين مزين گفت 7 - در وى شدم مرا گفتند از 8 - وى سپر در تو آرد 9 - كه به تو در نگرد 10 - بر بالين او 12 - تشهد 13 - شهادت گفت به عزت 15 - پردهء عزت او مىآيد 16 - خود او آيد 18 - به روزگارى مىگفتى كه كرآنى چون 19 - برسيدى و دوستى از آن او . . . 20 - « كه » ندارد 21 - مىسوخت 22 - + و 23 - طاقى رحمه 24 - وى گفت 25 - او عرضه مىكنند 26 - گوى كه من 28 - شهادت عرضه مىكردند وى از آن . . . 30 - « چون » ندارد 37 - + ده 39 - پرسيدند گفت ملال از سبب به اين ترتيب يك سطر و نيم افتاده است 43 - و از شبلى پرسيدند گفت 46 - مريد ؟ ؟ ؟ ببغداد 47 - شيخ الاسلام گفت نام وى يوسف حمدان است استاد 48 - آيد 49 - مشايخ آيد سيد 51 - كه او گفته 54 - به تكلف او سكست 55 - و هركه سخن هروقت 56 - ترسى 57 - « كه » ندارد 58 - و گفت سخنان اين طايفه نه كلام‌اند چون 59 - چون حيات آن مىبرد تا به - آنجا مىخيزد 61 - و گفت كه 62 - به شرط اسفاع صفحهء 341 - 343 2 - ابو يعقوب النهرجورى 4 - و عمرو بن عثمان مكى شاگرد بو عثمان سوسى به مكه 11 - بكنى 14 - ناتوانم و به خود در آنم . . . 16 - + النهرجورى 17 - و قال ايضا 18 - العلم فى وطا للعذر عندك لى حتى التقيت فلم تعدل و لم تلم 22 - با محبره 25 - بنويس از من 26 - + للنورى 28 - على اوراق جدد 29 - مستنبط الورى 31 - يكاثف 32 - الى كم ترى 33 - گفت كه با يعقوب مىدانى 35 - از بغداد بحلى خواستن را 36 - داشته بود است در زمين كسى 40 - « وى » ندارد